چکه چکه های یک تکه یخ داغ

آنگاه که عشق را احساس کردم، دانستم که، زنده ام

بالاخره کوتاه آمدم!

بــــــلــــه ....   بنده امروز بالاخره این طلسم زندگیم رو شکستم و برای خودم کرم ضد آفتاب خریدم! باورتون میشه من تا حالا به طور جدی از ضد آفتاب استفاده نکردم؟؟! چون تنبلیم می اومده و البته تحملشو روی پوستم نداشتم! کلا تحمل هیچ چیزی رو روی پوستم ندارم! اما خب امروز ندای درونم بهم اولتیماتوم داد که همچین مغرور هم نباش و فکر نکن همین شکلی می مونی ها! اگه از حالا مراقب نباشی بعدها که سنت بالاتر رفت پوستت داغون میشه! این شد که تا دیدم تنور داغه گفتم نون رو بچسبونم! این ندای درونم تا حالا کجا بوده والا من نمی دونم! :دی

   + یخ داغ ; 3:7 ; دوشنبه ششم مرداد 1393

دچارم می کنی هر بار ...

از وقتی که دکتر اینجا واسم تشخیص "کرون" داده، همسرم مدام راجع بهش باهام شوخی می کنه تا زیاد بهش جدی فکر نکنم و روحیه ام رو عوض کنه :) چند روزی بود که که هی میزد به شوخی و می گفت اصلا از این به بعد میخوام صدات کنم کرون! و مدام با یه لحن بامزه صدام می زد کرون جان؟! و کلی می خندیدیم... تا اینکه امروز یهو زنگ می زنه بهم میگه: راستش هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم چیزی جز "هستی من" بهت بگم... تو فقط هستی منی ...

   + یخ داغ ; 12:11 ; شنبه چهارم مرداد 1393

رفتم و برگشتم ... :)

دوشنبه شب به طور خیلی ناگهانی تصمیم بر رفتن به تهران شد و دیشب برگشتیم...

گمان می کردیم می رویم پیش پزشک موردنظر و نتایج کلونوسکوپی را نشانش می دهیم و نظرش را می پرسیم و همان شب برمیگردیم.. اما زهی خیال باطل! برایم آزمایش و سی تی اسکن نوشت و این شد که دو روز اضافه تر ماندیم..

البته بدیهی ست که بیمار شدن خیلی چیز بدیست و به همین خاطر شاید مضحک به نظر برسد اینکه می گویم این بیماری به جانم چسبید! به خاطر رفتارهای همسرم... به خاطر حمایت های بی دریغش... نگرانی هایش را قشنگ احساس می کردم... اینکه مثل مامانها نگرانی می کند و وسواس عجیبی به خرج می دهد که نتایج را به پزشک های دیگری هم نشان بدهد، اینکه هر لحظه آماده ی برآوردن خواسته هایم است، اینکه هر کجا که باید مبلغ زیادی پرداخت میشد نمی گذاشت آب در دلم تکان بخورد و لبخند می زد... و همه و همه ی حمایتهایی که در دلم محفوظند و تسکین قلبم... مرد من همه جوره مراقبم هست و آرامش عجیبی می ریزد به جانم... به معنای واقعی حمایتم می کند و عجیب پشتم است... شیر ژیان پشتم است... مرد مردستان پشتم است... 

خدا از تو راضی باشد نازنین مَردَم ....

   + یخ داغ ; 17:38 ; جمعه سوم مرداد 1393

اتاق پخت مثلا

آشپزخانه ی خانه ی آینده مان مطبخ ندارد. یعنی خودم خواستم که نداشته باشد. این موج جدیدی که افتاده توی خانمها که ای داد و ای امان چقدر بی مطبخی چیز بدی است یعنی چه؟ هر که می شنود که مطبخ را حذف کرده ام شروع می کند به گفتن این که بعدها پشیمان می شوی و اینها! جوری شده که انگار از همان ابتدا مطبخ بوده در آشپزخانه ها. چرا اینقدر راحت طلب شده ایم؟ چرا اینقدر سخت می گیریم؟ این هزینه ای که روی آشپزخانه مان می کنیم٬ این همه ذوقی که در انتخاب کابینت هایش به خرج می دهیم٬ اجاقی که برای آشپزی انتخاب می کنیم و هودی که هر چه زیباترش را انتخاب می کنیم٬ همه ی اینها چه می شود؟؟ دکور باشد فقط؟ من دلم می خواهد از تمام زیبایی های آشپزخانه ام استفاده کنم و از آشپزی کردن در آنجا لذت ببرم... لذت زیبایی هایی که خرجش کرده ایم... اصلا نمی توانم متصور شوم که بروم توی یک اتاقک کوچک و تنگ٬ با اجاق و هودی خیلی معمولی تر از داخل آشپزخانه ی اصلی(!) و آشپزی کنم! که آشپزخانه ای اصلی ام کثیف نشود و کمتر چرب بشوند وسایلم! مگر چند سال زندگی می کنیم که اینقدر سخت میگیریم به خودمان؟؟ من آن اتاقک دلگیر را حذف کرده ام از خانه مان و می خواهم لذت ببرم از جای جای آشپزخانه ام...

   + یخ داغ ; 2:58 ; دوشنبه سی ام تیر 1393

موضع شما چگونه است؟

خب راستش من فکر می کنم وقتی که شخصی پستی می گذارد و راه کامنتهایش را می بندد به این معناست که دلش نمی خواهد راجب آن موضوع حالا هر چه که باشد٬ چیزی بشنود و حرفی بزند! به همین خاطر است که معمولا موضع من در مقابل چنین پست هایی سکوت است. درست همانگونه که کامنتدانی اش این سیگنال را به من می فرستد. حالا اینکه باز هم عده ای در پست های پایینترش که راه کامنتهایش باز است به آن موضوع اشاره می کنند برایم بسی سوال برانگیز است و جای تأمل دارد! می خواهم بدانم شما هم اینگونه فکر می کنید آیا؟ یا اینکه من دارم سخت می گیرم؟ ...

 

کاملا بی ربط نوشت:  "مترونیدازول" خر  است ! 

   + یخ داغ ; 1:0 ; چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

پس راحت باشید تا آسوده بنویسم عزیزان من ...

اصولا اعتقادی ندارم به این مسئله که اگر روزی تعدادی از مخاطبینم خواستند خاموش باشند، بی صدا بخوانند و بروند، عصبانی بشوم و یا رمز نوشته هایم را عوض کنم!  بنده اصولا اعتقادی به مسائلی از این دست ندارم چرا که هدفم از نوشتن چیز دیگریست...

من از مخاطبینم توقعی بیشتر از احترام ندارم و احترام در مقابل نوشته ها هم برای من اینگونه معنا می شود که قضاوت نشوم... تنها همین.. حالا اینکه هستند عزیزانی که افتخار می دهند و برایم چندخطی می نویسند چیزی جز لطفشان نیست... اینها را گفته ام که تهش این خواسته ام را مطرح کنم که لطفا اینجا در این بلاگ، راحت باشید... حرفتان آمد با من حرف بزنید و حرفتان هم نیامد خودتان را اذیت نکنید... خوانده شدن هم خودش خیلی عالیست... حقیقتش احساس وظیفه کردن برای کامنت گذاشتن را دوست ندارم و اینگونه احساس اجبار کردنها برای من و نوشته هایم سنگین و ترسناک است! و همیشه نگران این مسئله بوده و هستم که مبادا در بلاگ من چنین چیزی اتفاق بیفتد و من ندانم. که امشب بالاخره مطرحش کردم... بگذارید حرفهایتان خودشان بخواهند که بیرون بریزند و اگر حرفی نداشتید هم قدمتان روی چشمم... اینجا همیشه راحت باشید... خیلی راحت...

   + یخ داغ ; 1:17 ; سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

یک تیرماهی تمام عیار ...

دو روز قبل٬ سی و سومین سالروز تولد همسرم بود... از چند روز قبلش که درگیر بیماری ام بودیم فکرش را نمی کردم که بتوانم بروم به دنبال کارهای تولدش و تهیه ی کادو و... چون واقعا دردی عجیب به جانم چنگ می اندخت... اما خب به لطف خدا برنامه هایم برای تولدش خوب پیش رفت...

از اوایل تیرماه با خودم فکر می کردم که روز تولدش می آیم اینجا و یک پست مَشتی می گذارم برایش و تولدش را تبریک می گویم اما این بیماری مزخرف زد توی تمام برنامه هایم! اما دیدم نمی شود که بگذارم این مسئله همه جای زندگی ام را تحت الشعاع قرار بدهد دیگر! بالاخره کمی با خودم کار کردم و این شد که این روزها کمی از لحاظ روحی بهترم و توکل کرده ام به آن بالایی... 

امروز که بعد از مدتها آمده ام اینجا تا بنویسم٬ هر چند دیر و بی لزوم اما دلم می خواهد باز هم بگویم تولدت مبارک نازنین مردِ تیرماهیِ من ...

   + یخ داغ ; 14:3 ; یکشنبه بیست و دوم تیر 1393

شاید هم این یک پستِ نه چندان با لزوم باشد + * نتیجه ی جریان دیروز در ادامه مطلب *

از کله سحر بیدار شده ام که تا ظهر بتوانم بیست لیوان نوشیدنی را میل کنم! بله عارضم خدمتتان که بنده به دلیل بیماری ای که هنوز هویتش مجهول است و فردا معلوم می شود!٬ مجبورم برای معلوم شدنش (!) امروز را تا ظهر بیست لیوان نوشیدنی میل کنم و فردا ساعت پنج صبح هم از جایم کنده شوم که تا ساعت یازده صبح بیست و چهار لیوان نکتار بخورم که تویش پودرهای بدمزه ای که پزشک مربوطه امر فرموده اند هم حل شده باشد! که البته من از خودِ نکتار به تنهایی هم خیلی بدم می آید٬ دیگر چه برسد که تویش پودر هم رفته باشد که لعنتی خیلی چیز ناجوریست! می دانم که فردا آخرش سر همین به زور قورت دادنِ نکتارها٬ جان خواهم داد!!

امروز هم اگر دست همسرجان و مادرجانمان بود باید به جای آب و چای٬ نکتار قورت می دادم اما از شما چه پنهان٬ من چشم دیدن نکتارها را ندارم و فردا را هم از سر اجبار تحملش خواهم کرد و خداکند کلاهمان توی هم نرود!

همانطور که در جریان هستید من این ساعت از روز را قاعدتا باید خواب می بودم تا ظهر اما فعلا دست روزگار کاری کرده که با یک فلاسک چای بنشینم اینجا و چای را به زورِ شکلات و کاکائو هم که شده قورت بدهم که هی وقت بگذرد و هی بنوشم و بنوشم که آخرش بیست لیوان نوشیده باشم که فعلا ۱۰ تایش را با موفقیت از سر گذراندم!!

 

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 11:19 ; شنبه چهاردهم تیر 1393

دیگه تبریک هم رفته جزو "جمع کردنی ها"!

میخوام بدونم نمیخوان تموم کنن این تولدبازیهای مجازی رو؟؟! ینی اینکه طرف مقابلت بیاد ببینه یه وب براش ساختی که یک مشت آدم غریبه٬ به درخواست کس دیگه٬ براش "تولدت مبارک" نوشتن باید خوشحالش کنه؟؟ اصلا نمی تونم هضم کنم که یکی بره به این و اون بگه بیا تولد فلانی رو تبریک بگو دارم تبریک براش جمع می کنم!! آخه تبریک هم مگه جمع کردنیه؟؟ بدجوری من مشکل دارم با این موج جدیدی که افتاده تو وبلاگها!

   + یخ داغ ; 1:18 ; پنجشنبه دوازدهم تیر 1393

رهاورد سفر بانه...

سفر خوب و جالبی بود... گذشته از خستگی های ناشی از سفر٬ خیلی تجربه ی دلچسبی بود برای من. هر چه از خوبی مردمانش بگویم کم است... فوق العاده خوش برخورد و مهمان نواز و با معرفت... در یک کلام: ماه!

قبل از هر چیزی دلم می خواهد که یک تشکر ویژه از سالین عزیزم داشته باشم بابت تمامی راهنمایی ها و مهربانی های بی دریغش... سالین سهیل عزیز واقعا شرمنده ی معرفت بی دریغت شدم... یک دنیا مرسی :))

و اما رهاورد سفر چیزی نیست جز تعدادی لوازم برقی و مقداری تجربه و دنیایی از خاطرات خوب و قشنگ از مردمان دوست داشتنی شهر بانه ...

آنقدر پروسه ی خرید کردنمان فشرده بود که وقت نکردیم برای خریدهای شخصی خودمان حتی در حد تماشا کردن هم وقت بگذاریم! صبح ها می رفتیم خرید و حدود ساعت ۲ می آمدیم برای ناهار و دوباره حدود ساعت ۴ می رفتیم برای ادامه ی خرید و شب در حالی که داشتیم می افتادیم از خستگی٬ برای شام می آمدیم خانه! یعنی آنقدر خسته و هلاک می شدم که اگر رویم میشد گریه می کردم شبها! خسته میشدم و عصبی! اما باز هم برایم همه چیزش شیرین بود... راستش خودم را که روانشناسی می کنم احساس می کنم که شاید نوع برخورد فروشنده ها و مردمانش سبب می شدند که تحمل خستگی برایم آسان تر شود...

اینجا نمای بیرونی منزلی است که سکونت داشتیم و اینجا هم درب ورودی اش بوده است. انصافا خانه اش خیلی خوب و تمیز بود و واقعا آنجا احساس راحتی داشتم. با کرایه ای فوق العاده مناسب :) جام جهانی هم را از اینجا تماشا می کردیم! :)

در مسیرِ رفت٬ که در شهر دیواندره توقف کردیم تا راننده هایمان آبی به دست و صورت بزنند و هوایی تازه کنند٬ همسرم شیطنت کرد و یک گل کوچولوی ناز برایم چید و دستم داد! من هم آن را گذاشتم توی میله ی بندِ کیفم که به یک ساعت نکشیده خشکید بیچاره...

شب آخری که در بانه بودیم من و همسرم بعد از شام بلافاصله شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون تا کمی قدم بزنیم تا خلوت دو نفره ای هم رقم زده باشیم برای خودمان. اینجا هم کافه فست فود ستاره بود که نزدیک منزلمان بود و با همسر قدم رنان رفتیم آنجا تا از فضای آرام و دلنشینش استفاده کنیم و برای خودمان خاطره ای کوچک بسازیم... این هم سالاد و این هم پیتزای قارچ و مرغ کافه فست فود ستاره :) جای دوستان خالی :)

و بالاخره دیروز ظهر بعد از بیست ساعت مسیر طولانی رسیدیم به شهر خودمان :)  ۱۸ساعته رفتیم و ۲۰ساعته رسیدیم... دو ساعت تاخیر بخاطر سنگین بودن ماشین بود :)

دیروز وقتی که فیروزکوه را رد کردیم و وارد مازندران شدیم روح و جانم تازه شد و انگار همینطور شادابی و سرحالی بود که به جانم می ریخت... از مناظر زیبایش بگیرید تا آب و هوای دلچسبش... خدایا شکرت...

 

ادامه ی مطلب با همان رمز قبلی :)

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 13:20 ; پنجشنبه پنجم تیر 1393

55

* جمعه ی همین هفته اگر خدا بخواهد راهیِ "بانه" هستیم برای یک هفته... برای خریدن تمام لوازم برقی جهاز من. واقعا حسش نیست اما خب چه کنم که باید رفت... امروز و فردا را در حال جمع و جور کردن خودم و کارهایم هستم... حقیقتش را بخواهید یک نموره استرس و نگرانی دارم بابت اینکه جنس هایی که میخریم خوب از آب در بیایند یا نه! اما باز هم توکل می کنیم به خودش و می رویم...

* همین الان که مغازه ی همسرم بودم گفت که برایش شلوار تمیز آماده کنم که هر وقت مغازه را بست بیاید آماده بشود که بابت ماهگردمان امشب را بیرون برویم... از پیشنهادش خوشحال می شوم و در دلم راضی ام از اهمیت دادنش به این مسائل ریز اما قشنگ زندگی... شلوارش را گذاشته ام روی تخت و منتظرم که بیاید و در این فاصله دارم فکر می کنم که این پنجاه و پنجمین ماهگردمان است و این عدد "پنجاه و پنج" چقدر می تواند رقم بالایی باشد برای تعداد ماه های دوران یک زوج و مخم سوت می کشد از اینهمه صبر و تحمل ...

   + یخ داغ ; 21:7 ; چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393

این نیز یقین می گذرد، مسئله ای نیست...

بی حوصله و خوشحالم...

 خوشحالم بابت برگشتن مهربان مادرم... و بی حوصله ام بابت.... بماند...

رفقای عزیز و همراهم٬ به دلیل بی حوصلگی و بی رمقی بسیار٬ چند روزی نخواهم بود این اطراف...

غم ها گاهی آنقدر عمیق می شوند که علاوه بر دلت٬ می زنند رمقت را هم نابود می کنند! و وای از روزی که آدم بی رمق بشود... لعنتی خیلی چیز بدیست!

انشالله با انرژی سابق برمی گردم...

   + یخ داغ ; 16:6 ; شنبه بیست و چهارم خرداد 1393

یک منِ دلتنگ٬ یک منِ تنبل

نازنین مادرم امروز رهسپار دیار امام رضا (ع) شده است و من از همین حالا دلتنگش شده ام و مانده ام که چگونه باید یک هفته ی دیگر بدون او باشم؟؟ سال های زیادی است که اینهمه از مادرم دور نبوده ام و این باعث شده است که چندان پرطاقت نباشم اکنون... الهی که سلامت برسد و سلامت برگردد این عزیز دل... سلامت و شاد که باشد هر رنجی را تحمل میکنم به خاطرش... فقط او خوش باشد خدایا... 

 

پ ن: این چند روز مثلا من خانوم خانه هستم و از شما چه پنهان٬ واقعا غصه ام گرفته که این چند روز را نمی توانم تا لنگ ظهر بخوابم و مجبورم بیدار بشوم تا ناهار را آماده کنم! راستش برنج ناهار فردا را از همین امشب خیس داده ام تا بابت بیشتر خیس خوردنش زودتر بیدار نشوم فردا! هعی.... بسوزد پدر تنبلی! :دی

   + یخ داغ ; 3:34 ; دوشنبه نوزدهم خرداد 1393

هیچکی هم نیست واقعیتو بهشون متذکر بشه!!

بعد یه عده هم هستن که هنـــــــوزم که هنــــوزه معتقدن هر چی بیشتر مواد آرایشی بمالن به پوستشون زیباتر میشن!!

   + یخ داغ ; 18:49 ; چهارشنبه هفتم خرداد 1393

اما خیلی خوش گذشت :)

هفته ی شلوغ و خسته کننده ای بود. برادر همسر رو هم فرستادیم رفت سر خونه و زندگیش! خوشبخت باشن الهی...

   + یخ داغ ; 0:48 ; یکشنبه چهارم خرداد 1393

فست فود خونم کم شده باز :))))

صبح که رفته بودم آزمایش خون بدم٬ خانومه بعد از اینکه یه سرنگ ازم خون گرفت و داشت خالیشون میکرد توی از اون لوله ها (نمیدونم چی!) یه کمی از خون من ریخته شد زمین! بعدم خیلی شیک و مجلسی بهم گفت: اجازه میدی یه کم دیگه ازت خون بگیرم؟؟ و این سوالو آنچنان با خونسردی و کشدار پرسید که مثلا انگار داره میگه مدادتو یه دقیقه بهم قرض میدی؟!!!  و اینگونه شد که بنده امروز دو بار خون دادم! حیف خون های نازنینم که دستس دستی ریخت زمین و حیف و میل شد...  

 

وقتی برگشتم خونه صبحونه خوردم و رفتم دوش گرفتم و گرفتم خوابیدم تا موقع ناهار! قبل از اینکه خوابم ببره به طرز شدیدی احساس گرسنگی می کردم و انگار نه انگار که اون صبحونه رو من خوردم! الانم که ناهار خوردم بازم انگار معدم یه چیزی کم داره و اینگونه شد که فهمیدم نــــــــــــــه... این گرسنگی از اون گرسنگی هاست که فقط با پیتزا و ساندویچ مورد علاقم از بین میره!!! گمونم قسمتی از ذخایر فست فودیم به همراه خونها ریختن زمین!! :دی 

   + یخ داغ ; 15:48 ; شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

دقیقترش میشه همون من!

"گیج" یعنی کسی که برگه های مربوط به آزمون ارشدش رو گم کرده و الان که درست پنج روز از اعلام رتبه ها گذشته هنوز نمی دونه شماره داوطلبی و شماره پرونده ش چنده که بره رتبه ش رو ببینه و حتی نمیدونه که راه حل مشکلش چیه و این در حالیه که دو روز بیشتر به آخرین مهلت انتخاب رشته نمونده!!!

 پ ن: کسی اگه میدونه چیکار باید بکنم ممنون میشم راهنماییم کنه...

بعدا اضافه شد: کپی دفترچه ارشدم رو که توی لب تاپ خواهرم سیو شده بود پیدا کردم... رتبه ای ناجور! فقط مجاز برای انتخاب رشته در دانشگاههای پیام نور و غیرانتفاعی...

   + یخ داغ ; 21:21 ; جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393

دوست داشتم شنیده شوم فقط چند لحظه...

دلم می خواست با او حرف بزنم... نیاز داشتم به حرف زدن با کسی که بهش اعتماد داشته باشم... گفتم دارم خفه می شوم این روزها... گفت بگو... گفتم بگذار ناهارمان تمام شود بعد...

اما متاسفانه بین ناهار و بعد ناهار این گوشی از دستش رها نشد که نشد! مدام اس ام اس و اس ام اس...

حالم بد شد... دلم می خواست بالا بیاورم روی هر چه تلفن همراه و اس ام اس است! چقدر لحظه هایمان پر شده از این ماسماسک مزخرف لعنتی!! چقدر بدم می آید وقتی که دارم حرف می زنم اما مدام مشغول است به ارسال پیام یا دریافت آن و یا تایید تحویل پیام! حساس شده ام به این اسباب بازی لعنتی! حساس! دوست داشتم شنیده شوم فقط چند لحظه... شنیده شدنی تمام و کمال بی هیچ ردی از آن شی ء مزاحم! بی اینکه شنونده ی من حواسش و نگاهش پی گوشی اش باشد که پیامش آیا ارسال شده و یا جوابی رسیده یا نه... نشد اما! ظرف های ناهار را جمع کردم و رفتم پی کار خودم... حرف هایم هم ماند سر گلویم آخرش! یخ کرده بودم چون...

   + یخ داغ ; 1:53 ; پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393

خوابِ من٬ خواب نیست...

مدت زمان زیادی هست ـ حداقل یک سال ـ که خوابِ من٬ خواب نیست... وقتی که به خواب می روم لحظه ای بیکار نیستم تا وقتی که بیدار شوم و خستگیِ عظیمی را روی تنم حس کنم...

من مدام در حال خواب دیدنم و در خواب هایم مدام مشغولم... یا دعوا یا کاری سخت یا جر و بحث یا ترس و فرار یا... و وقتی که بیدار می شوم انگار خستگیِ یک قرن را روی تنم احساس میکنم و تمامِ بدنم درد میکند و کوفته است... من حداقل یک سالی میشود که طعم یک خوابِ راحت را نچشیده ام...

   + یخ داغ ; 12:45 ; سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393

اکستنشن!

این روزها از هر ده تا خانم که می بینم٬ هفت تایشان مژه کاشته اند لا به لای مژه هایشان و از آن هفت نفر٬ شش تایشان مژه های کاشته شده شان یا تقریبا از پلکشان آویزان شده و در حال افتادن اند و دارند زار میزنند که مرا ترمیم کن و یا مژه هایشان یک زاویه ی نود درجه را تشکیل داده اند با پلکشان! اینقدر یعنی افتادگی دارند و ناشیانه کاشته شده اند! اصلا نمی فهمم که این چه تب تندی است که این روزها اینقدر بازارش داغ شده!

   + یخ داغ ; 19:37 ; شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393

دلخوشی هایی اینچنین...

خوشبختی شاید همین باشد که وسط شام خوردن یکهو ببینم که با یک کتلت ساده و سسِ کنار دستت٬ دست به خلقِ یک چنین چیزی زده ای برایم! دقیقا به همین سادگی...

   + یخ داغ ; 17:6 ; پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393

جسارت جیرانی را همیشه تحسین کرده ام

عالی! همانند دیگر کارهای جیرانی! فیلم بی عیب و نقصی هم نبود اما آنچنان جذابیت و کششی داشت که پیشنهاد میکنم ببینیدش...  

فیلمی بسیار جسورانه! و البته بسیار تلخ و دردآلود ...

   + یخ داغ ; 15:52 ; چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393

سینمای ما...

در بعضی از فیلمهای سرزمین من٬ روال معرفی کردن قشر پولدار اینگونه است که در اولین سکانسِ ورودشان به صحنه ی فیلم٬ سوارِ ماشینِ گرانقیمت و خیلی خفنشان هستند آن هم در حالی که از صدای ضبط ماشین صدای دوپس دوپس ترانه ای خارجی به بیرون پرتاب میشود! (که البته اینجایش خیلی مهم است و این دوپس دوپس باید حتما باشد. آهنگش هم حتما خارجی باشد! وگرنه کلاس ندارد).

یا اینکه در بعضی از فیلم های همین سرزمین٬ زنی که سابقا یک بار ازدواج کرده و بچه دار هم شده و بعد از چند سال همسرش فوت کرده٬ می تواند با پیشوند "دوشیزه" به همسری یک پسر خوشتیپِ خیلی عاشق (از آن خفن هایش) بشود و آب هم از آب تکان نخورد!

واقعا این آقای "م. ب" (کارگردان محترم)٬ شوخ و بامزه تشریف دارند و گویا ایشان همچنان با ما سرِ شوخی دارد و حالا حالا ها باید شاهد فیلم های از این دستِ ایشان باشیم! هی همینجوری بسازید...! شادیم همه دور هم!   بامزه گیتان مستدام!!

   + یخ داغ ; 23:42 ; جمعه پنجم اردیبهشت 1393

مردی از جنس عشق

دیروز که به همراه همسرم برای خریدِ هدیه ی تولدِ خواهرم به یک کتابفروشی رفته بودیم چشمم به این تابلو افتاد و در یک لحظه عاشقش شدم... تا آخرین لحظه ی حضورمان در آن کتابفروشی٬ چشم از آن برنداشتم و در دل به خود وعده اش را داده بودم...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم٬ همان لحظه ی اولی که چشم باز کردم٬ با چنین صحنه ای مواجه شدم! و فقط خدا می داند که چه در دلم گذشت در آن لحظات...  

من چه می توانم بگویم جز اینکه خدایا شکرت بابت داشتنِ یک چنین مردِ به فکر و نازنینی؟ ممنونم نازنین مردِ زندگیِ من... می خواهم بدانی که خوبی هایت تا ابد در دلم محفوظ خواهد ماند...

 

بعدا اضافه شد: در راستای این پست ٬ به لطف همسرجان به مناسبت روز زن بنده صاحب این کتابها شدم و کلی حالم خوبه :) ممنونم عزیزم... 

   + یخ داغ ; 19:51 ; یکشنبه سی و یکم فروردین 1393

کلاهی که اتفاقا گاهی خیلی هم شرعی است!

خانومه به اسم "مولودی خوان" اومده خونه ی طرف بعد اونوقت شروع کرده به خوندن آوازهای مذهبی و بلندگو هم گذاشته بوده و صداش توی در و همسایه پخش بوده خلاصه! صدای این خانومه به همراه ریتم شادِ دف و شیش و هشتی بودن ریتم شعرهاش و مذهبی بودن محتواشون یه مجموعه ی فوق العاده مضحکی رو رقم زده بوده! بعد از این مرحله شروع کرد به آوازهای دیگه ای که مذهبی نبودن٬ اما گویای این بودن که جشنِ توی اون خونه بابت دندون درآوردن بچشونه!!!! حالا از اون جای قضیه که مربوط میشه به اینکه "دندون درآوردن" که اینهمه شلوغ کردن نداره بگذریم٬ باید بگم که این خیلی قبیح و زننده ست که یک زنِ به اصطلاح مذهبی! به اسم دین و با این توجیهِ مسخره که خب موضوعش اسلامیه و درمورد ائمه ست و اینها٬ اینجوری صدای خودشو توی بوق و کرنا کنه واسه ملت! حالا اگه یه زن دیگه بلندگو بذاره یه شعر عاشقانه بخونه زشته! اما اگه شعر ائمه ای بخونه شنیدن صداش ایرادی نداره!!! والا! ارمیا که حجابشو کرده بود کلاه شرعیش! این خانوم هم محتوای ترانه هاشو!!

حالا اصلا از همه ی اینا که بگذریم٬ اونهمه "ماشالله" هایی که با ریتم گروههای ارکست (!) واسه گرم کردنِ مجلس می گفت رو کجای دلم بذارم؟؟!!!

   + یخ داغ ; 0:36 ; یکشنبه سی و یکم فروردین 1393

بنیامین 93

آلبوم "بنیامین ۹۳" رو دوست دارم... ترانه های قشنگ و تنظیم خوب و صدای بی نظیر بنیامین٬ یک مجموعه ی فوق العاده رو درست کرده...

   + یخ داغ ; 16:36 ; جمعه بیست و نهم فروردین 1393

خب که چه؟؟!

دور و بر من پر است از آدم هایی که هنگام دیدنت آنــقــــــــدر طولانی خودشان را به ندیدن می زنند تا در نهایت سلام کننده تو باشی! هه!! باشد که عاقل شوند این جماعت عجیب...

   + یخ داغ ; 1:10 ; جمعه بیست و نهم فروردین 1393

رخوت این روزها...

این یک ژست کتاب دوستی نیست! منتها واقعا الان حالم طوری است که فقط قدم زدن در کتابفروشی محبوبم و دانه دانه کتاب برداشتن و خریدنشان٬ آن را خوب می کند...

حالا که بیشتر فکر می کنم٬ مدتهاست که به کتابفروشی نرفته ام... شاید یک سالی بشود... اصلا شاید همین است که مدتی است دلم بهانه می گیرد و گیجم و بیقرار...

چقدر این روزها بیخیال خودم شده ام! باید بیشتر از اینها برای خودم وقت بگذارم... باید بیشتر مراقب روحم باشم...

   + یخ داغ ; 19:18 ; سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393

در باب تشکر از یک عزیز...

هفته ی گذشته که مادربزرگ همسرم فوت کردند٬ بیشتر از قبل فهمیدم که هیچ جوره گریه های مرد نازنینم را تاب ندارم... چهره ی مغمومش را تاب ندارم و ساکت شدن و در خود فرو رفتنش را هم...

می دانید کجای این چند روز بیشتر از هر چیز برایم جلب توجه می نمود؟ اینجایش که همسرم با آن حال خراب هم به حال و روز من فکر می کرد... که روز تشییع جنازه ی نازنین مادربزرگش هم به این فکر می کرد که حالم خوب باشد و صورتم غمگین نباشد... که به من اس ام اس میداد که چرا پکری و اینگونه نباش و دلم می گیرد و اینها... که تا آخرین لحظه از ما تشکر و قدردانی می کرد... که همه جوره حواسش به من بود...

به راستی من در مقابل اینهمه بزرگواری و درک و شعور تو چه می توانم بگویم مهربان مرد من؟....

   + یخ داغ ; 20:42 ; شنبه بیست و سوم فروردین 1393

دلخوشی های ساده ی مادرم...

هشت سالی هست که سبک خانه ی ما عوض شده. پدرم که طبقه ی پایین را هم ساخت٬ از آنجاییکه اتاق های شخصی من و خواهرم طبقه ی بالاست و پایین اتاق خوابی ندارد٬ من و خواهرم طبقه ی بالا نشین شدیم و پدر و مادرم هم طبقه ی پایین نشین! و این موضوع باعث شده که دیگر مانند گذشته ها در طول روز با هم نباشیم... نه که نباشیم ها! مانند گذشته ها حضور نداریم ولی! اوایل همه چیز عادی بود اما حالا ها این موضوع گاهی آنان را آزار می دهد... مادرم دلش می خواهد به جای اینکه تا ظهر بخوابم٬ من هم مانند همه ی دخترهای دنیا صبح ها بیدار شوم از خواب و بیایم پایین صبحانه بخورم و بنشینم و با او همصحبت شوم و حضورم در طبقه ی پایین حس شود... به زبان نمی آورند اما ته دلشان می خواهد جز برای خوابیدن٬ بقیه ی زمان ها را آنجا بگذرانیم اما متاسفانه نمی شود...

امروز که برای همراهی کردن همسرم برای رفتن به مطب دکتر٬ صبح از خواب بیدار شدم٬ وقتی که برگشتم همان پایین ماندم... نشستم در آشپزخانه و صبحانه خوردم... قشنگ حس می کردم دلش ماندنم را می خواهد برای همین گفت وقت داری سیب زمینی ها را خرد کنی؟ که نگهم دارد همانجا! برایش سیب زمینی ها را نگینی خرد کردم٬ سرخشان کردم٬ بعد هم پیازها و سویا و قارچ و لپه... مایه ی برنج را درست کردم و کلی خوشحال شد به همین سادگی... کنارش نشستم و حرف زدیم... هرچند که سیر بودم اما دلم نیامد لقمه ی کره و مربای بهاری که مربایش را تازه درست کرده بود و هنوز کامل خنک نشده بود را رد کنم... چقدر خوشمزه شده بود...

 در حقتان اجحاف و بی انصافی کرده ام پدر و مادر خوبم... می دانم... مادرم مرا ببخش که تنهایی ات و سکوت خانه در موقع کار کردن را با آهنگ های فلشت پر میکنی... کم کاری کرده ام در حقتان و خوب می دانم... ای کاش جبران کنم...

   + یخ داغ ; 13:26 ; سه شنبه نوزدهم فروردین 1393
← صفحه بعد