چکه چکه های یک تکه یخ داغ

آنگاه که عشق را احساس کردم، دانستم که، زنده ام

همسر جانم ...

یکی از داروهام بخاطر تحریم پیدا نمیشه... از سه تا پزشک فوق تخصص پرس و جو کردم که آیا میتونم فلان قرصو به جاش بخورم گفتن آره... خیلی دلم میخواست از یه پزشک دیگه که خیلی قبولش دارم هم بپرسم و نظرشو بشنوم... اما از اونجایی که اونجا شلوغ و پر از معطلیه همیشه، روم نمیشد ازش بخوام منو ببره... اما امروز منو برد و تمامِ امروز و امشب مغازشو بسته بود بدون کوچکترین ناراحتی یا بدخلقی... و هر بار که کلافگی و خستگیمو بابت معطلی میدید سعی میکرد آرومم کنه....  واقعا اگه باهام انقدر خوب و مهربون نبود من میمردم... خدایا شکرت که دارمش... خیلی مرد خوبیه.. دوسش دارم...

   + یخ داغ ; 1:56 ; یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴

سلام ...

وبلاگنویسی هنوز هم از علائق من است اما حرفم نمی آید چند ماهیست... نه که حرفی نداشته باشم ها! نه! در واقع ترجیحم سکوتی موقتی ست... آدم وقتی قلم در دست میگیرد و یا وبلاگ می نویسد دلش میخواهد اشاره داشته باشد به دلش... به احساسی که دارد... به چیزهایی که در ذهنش رژه می روند... من هم اگر بخواهم صادقانه از دلم و فکرم بنویسم، چیزهایی می نویسم که دل همه تان می گیرد و من این را نمی خواهم... حقیقتا فعلا هیچ چیزی در آن حد برایم جلب توجه نمی کند که برایم بشود سوژه و تبدیل شود به پستی در وبلاگ... فعلا همه اش دلتنگی است و ناباوری.... خلاصه نمی خواهم همه اش ناله سر بدهم برایتان... همانطور که در دنیای واقعی هم این کار را نمیکنم... 

این چند ماه بُعدی از وجودم را برایم آشکار ساخت که هرگز در باورم نبود... اینکه توانستم و می توانم تا چه حدِ فرا باوری، غصه هایم را برای خودم نگه دارم... برای خود خودم... عذابم است که مزاحمت ایجاد کنم برای اطرافیانم... خوب یا بد، فکر میکنم غصه هایم از آن خودم است...

راستی تا یادم نرفته است، بابت همه ی احوالپرسی ها و دل نگرانی هایتان هزار بار سپاس... دستتان را می بوسم...

   + یخ داغ ; 0:51 ; یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴

امروز غریب من...

امروز... درست همین امروز، همین امشب، همین سوم اردیبهشت...  می توانست بزرگترین روز زندگی ام باشد... در چنین لحظه ای باید با لباس سپید عروسی منتظر مرد زندگی ام می بودم که........

امروز اما، تاریخ عروسی ام شده تاریخ اربعین عزیزترین موجود زندگی ام...

   + یخ داغ ; 13:57 ; پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴

کجایی همه کسم...

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 

این چه عید و چه بهاریست که دارم بی تو ...

   + یخ داغ ; 16:0 ; یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...

سال نود و چهار ....

یه عیدیِ سنگین که خدا بهمون داده ...

http://yakhedaq.persiangig.com/94444%20%282%29.jpg

یه سفره ی عید که هشت روزه اینجا پهنه ...

http://yakhedaq.persiangig.com/94444%20%281%29.jpg

یه عروس که به جای خودش مادر نازش لباس سفید عروسی پوشیده ...

یه خونه ی سرد و یخ بسته ...

قلب های پریشون و شکسته ...

اشکهای خشک شده ...

نگاه های بهت زده ...

من و یه خواهری که داغ مادر کمرمونو خم کرده ...

   + یخ داغ ; 14:19 ; یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴

خبر از خودم

سلام به همه ی شما خوبان ... 

عرض کنم خدمتتون که توی تمام این مدتی که غایب بودم به دنبال کارهای عروسیم نبودم. تمام این مدت من به بطالت گذشت متاسفانه. خواست خداوند در این بود که بیماری دیگه ای به سراغم بیاد و جراحی بشم... تا به الان درگیر همین مسائل بودم و البته هنوز هم باید استراحت کنم اما دیدم حسابی دیگه دیر شده.. به لطف خدا دیروز تونستم بعد از یکماه خونه نشینی برم لباس عروس ببینم و صد البته لطف خداوند توی این موضوع هم شامل حالم شد که از نوشتنش صرف نظر میکنم...

در این که هیچ کار خداوند بی حکمت نیست شکی نیست... عاشقانه دوستش دارم و بابت تمام داده ها و نداده هاش شاکرم... خواست خدام اینطور بوده... انشاالله از حالا به بعدش فقط خوشی و سلامتی باشه... برای هممون... 

طبیعیه که الان خیلی خیلی بیشتر از قبل عقب موندم از کارام... پس تا سال آینده همتونو به دستهای امن خودش می سپارم و پیشاپیش سال فوق‌العاده ای رو براتون آرزومندم... به امید اینکه سالی سرشار از سلامتی و آرامش داشته باشیم... 

مراقب خودتون و خوبیاتون باشید... 

   + یخ داغ ; 16:7 ; جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳

خداحافظی موقت

برای مدتی شاید طولانی، نیستم...  

اگر خدا بخواهد بعد از تعطیلات عید مراسم عروسیمان را برگزار می کنیم و این روزها به شدت درگیرم. قسمت اعظمی از جهازم مانده که نمی خواهم بگذارمشان برای اسفندماه! کارهای مربوط به رزرو آتلیه و آرایشگاه و لباس و... را هم به درگیری های این روزهایم اضافه کنید! این است که خیلی شلوغم این روزها...  

مراقب خوبی هایتان باشید دوستان خوبم... به یادتان هستم...  

برمیگردم...

فعلا خدانگهدار ...

   + یخ داغ ; 13:43 ; یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳

دو موجود سرشار از زیبایی...

مدتی است حس وبلاگنویسی ندارم و هی دلم ننوشتن می خواهد... حالا هم که بعد قرنها آمده ام عرضی ندارم جز اینکه خیلی بی مقدمه و بسیار بی ربط بگویم به نظر من یک دختر/خانم/زن، در لباس عروس و در حالی که قر می ریزد برای همسرش، زیباترین، خواستنی ترین و تماشایی ترین موجود دنیاست... اما خیلی از مردها قدر نمی دانند و نمی فهمم چرا!؟ واقعا محو نمی شوند در آن صحنه؟؟ چرا اینقدر عجیبند خیلی هایشان؟! جوری بی تفاوت و عادی نگاهشان می کنند که مثلا انگار این صحنه را روزی شونصد مرتبه دارند می بینند و همسرشان هی هر روز عروس می شود و نانار می شود و قر می ریزد!  تازه بعضی هایشان حتی زیاد نگاه هم نمی کنند و کفر من را در می آورند هی!

البته این را هم بگویم که علاوه بر عروس ها، خانمهای باردار هم به دیدگاه من از خواستنی ترین و زیباترین موجودات جهانند...  اصلا اعتقاد خودم است و اختیارش را دارم دلم می خواهد عروس ها و باردارها را زیبا بدانم! بعله! شما هم زیبا بدانیدشان! آفرین.

   + یخ داغ ; 20:21 ; سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳

من خوبم :)

دیشب از تهران برگشتیم ...  

 

بفرمایید ادامه مطلب با رمز سابق.

   + یخ داغ ; 15:52 ; یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳

از هر طرف ...

لطفا بفرمایید ادامه مطلب با همان رمز سابق

   + یخ داغ ; 0:27 ; یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳

از شنبه ، از شنبه :)))))

بی خاصیتی چیست؟؟ 

نمی دانید؟ بی خاصیتی یک نوع مرض ناجوری است که اگر شخصی به آن مبتلا شود "بی خاصیت" خوانده می شود. در این حالت، شخصِ بیمار فقط در حد زنده ماندن غذا می خورد و در حد مردن می خوابد و گاهی فیلمی می بیند و بیشتر از گاهی، جدولی حل می کند. در این بیماری، شخص بیمار نه کتاب می خواند ، نه ورزش می کند و نه کار خاصی انجام می دهد و مدیونید اگر گمان کنید که روزها و شب هایش ذره ای متفاوت تر از روزها و شب های گذشته اش است! 

حالا درمانش چیست؟  گام اول برای حل این بحران، ترکِ عادتِ شومِ جغدی یعنی تنظیم خواب شبانه روزی و اختصاص دادن شبها به خواب و روزها به بیداری است. در گام دوم برای درمان این بیماری می توان از از روش های زیادی از جمله "ورزش های هوازی" کمک گرفت. مثلا می توان روزهای زوج را به باشگاه ایروبیک اختصاص داد.  

در گام سوم می توان از "روی آوردن به علاقه مندی ها" کمک گرفت. مانند مطالعه، پیاده روی های عصرگاهی، سینما رفتن، نقاشی کردن و...   

گام های بعدی هم بخواهی یا نخواهی متعاقبا خودشان پیموده خواهند شد و شخصِ بیمار به مرور زمان بهبود یافته و به زندگی عادی بر خواهد گشت.

و اما اینکه چرا من که لالایی بلدم خودم خوابم نمی برد، اللهُ اعلم!!

   + یخ داغ ; 2:55 ; جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳

آقا من عاشق کاکائو هستم خب!

وقتی که مادرم اینگونه اوضاع را خوش به حالم می کند و وقتی که خودم اینگونه خودم را خوشبخت می کنم!! :دی

   + یخ داغ ; 1:3 ; جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳

چهارشنبه ای تاریک...

امروز برایم شبیه جمعه بود! همانقدر دلگیر و همانقدر رخوت انگیز... با چاشنی تیره شدن آسمان در وسط ظهر و نم نم بارانی که از عصر می بارد ...

   + یخ داغ ; 18:10 ; چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲

راهنمایی لطفا

دلم یه فیلم سینمایی فوق ترسناک می خواد اما نمی شناسم. یه فیلم که زهره م بترکه با دیدنش! از این فیلمایی که یه گریم خیلی زیاد روی صورت بازیگر میکنن که شبیه ماسک می مونه و مثلا بازیگرو ترسناک نشون میده خوشم نمیاد! از این فیلما که توش دست و سر و گردن آدما رو با اره می برن یا از این خون آشام ها هم خوشم نمیاد! اینا چندش آوره اما ترسناک نه! یه فیلمی که از شدت وحشتناکیش عمیقا با روح و روانم بازی کنه! اگر کسی چنین فیلمی میشناسه بهم معرفی کنه ممنون میشم!

   + یخ داغ ; 16:52 ; دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲

مطلقه های عاطفی ...

هیچوقت دخترانی که همسرشان چشم چران است٬ دخترانی که همسرشان در جمع و در خلوت به باد تحقیر و صدای بلند و پرخاشگری می گیرندشان٬ دخترانی که با وجود وارد نشدن به زندگی مشترک٬ از همسرشان کتک می خورند و دخترانی از این قبیل که البته هنوز در دوران عقد به سر می برند و زیر یک سقف نرفته اند را نتوانستم درک کنم! من آن دختری که همسرش مدام با زنان مختلف دیده می شود و کرم از سر و رویش می بارد را نتوانستم درک کنم که چطور دارد با او عروسی می کند؟! من آن دختری که از شوهرش بیزار است و تنها برایش آرزوی مرگ دارد اما از او طلاق نمی گیرد صرفا به این دلیل که پسردایی اش می شود و فامیل اند و از این خزعبلات! را نمی توانم بفهمم!

البته که بسیاری از زنان سرزمین من راه برگشتی ندارند و مجبورند بین بد و بدتر٬ بد را انتخاب کنند و هیچ منبع درآمد و یا هیچ حامی و پشت و پناهی ندارند که برگردند... یا اینکه خیلی هایشان فرزندانی دارند و خود را فدا میکنند تا فرزندشان فرزند طلاق نباشد... همه ی اینها درست اما... تنها حرف من این است که من آن دختری که حمایت کننده ای دارد٬ فرزندی ندارد و خلاصه همه جوره راه برای برگشتنش باز است اما طلاق خاموش را به طلاق رسمی و قانونی ترجیح می دهد را هرگز نمی توانم درک کنم... فهمیدن این آدمها کار من نیست!

به راستی حکایت تلخیست طلاق های اعلام نشده و خاموش... و اینکه مردم این سرزمین٬ طلاق های قانونی را بدتر و قبیح تر از طلاق های خاموش می دانند٬ تلخ تر ...

   + یخ داغ ; 22:55 ; شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲

شاید هم کارت شارژ حتی! :دی

عارضم خدمتتان که بنده امروز کنکور کارشناسی ارشد داده ام و اینگونه٬ پیشاپیش موجبات شادی و خنده را در بین اعضای خانه برای روز اعلام رتبه ها فراهم نموده ام! بله یک همچین آدمِ در این حد از خود گذشته ای هستم  :))))

   + یخ داغ ; 18:38 ; پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲

به به !

و امروز درست یک سال و چهار روز از سرقت ماشین ما گذشته است و همچنان در سریال های سرزمین من خفن ترین سارقان هم توسط تیم پر تلاش نیروی انتظامی دسنگیر می شوند و مالباخته به مال خود می رسد و زندگی به روال گل و بلبل خود بازمی گردد!!!!

   + یخ داغ ; 1:31 ; پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲

شرح روزی به یاد ماندنی ...

و اما ثبت سالروز تولد یک یخ داغ برای اولین بار! حقیقتش همیشه کمی سختم بود... معذب بودم که بیایم اینجا و بگویم تولدم به به چنین بود و چنان و کادوهایم فلان بود و بهمان! پس خیلی ساده میگویم تا صرفا ثبتش کرده باشم... آخر آدم هیچوقت از قضاوت شدن در امان نیست و همیشه بوده اند و هستند کسانی که می خواهند آدم را به هر بهانه ای زیر سوال ببرند و بگویند این چه کاری است و اینها دور از شأن انسانی است و نوعی به رخ کشیدن است و اینها!! این بار اما می خواهم بدون ترس از قضاوت شدن این روز را ثبت کنم... بدون در نظر گرفتن اینکه دیگران چه قضاوتی راجبم می کنند... من می خواهم این روز را ثبت کنم چون این روز را دوست داشتم ... تنها همین...

نوزدهم بهمن ۹۲ برایم روزی شیرین بود... اینکه همسرت وقت و بی وقت شادی اش از این روز را بهت نشان بدهد خوشبختی کمی نیست... اینکه مادر آدم رأس آن ساعتی که به دنیا آمده بودی بیاید تو را ببوسد و بگوید تولدت مبارک خوشبختی کمی نیست... اینکه خواهری داشته باشی که با وجود ناخوش بودن حال جسمانی اش و با وجود اینکه چند روز مانده به کنکور کارشناسی ارشدش در تکاپوی روز تولدت باشد هم درسش را و هم حالش را بیخیال شود و بیفتد به دنبال کارهای روز تولد تو٬ خوشبختی کمی نیست... اینکه دامادت برای شب تولدت کلی ذوق و شوق داشته باشد و از هیچ کاری برای شادتر کردنت دریغ نکند هم خوشبختی کمی نیست... اینکه پدرت زیاد در این حال و هوا ها نباشد اما با دلت راه بیاید و با تو بخندد هم همینطور...

و اما هدیه ی همسر نازنینم...  این تک گل زیبا ٬ این هم از نمایی دیگر ٬ یک عدد کارت که بیشتر از خود کارت٬ آن قلب اضافه ای که خودش آنجا تعبیه کرده بود و با باز کردن پاکت٬ خودنمایی می کرد خوشحالم کرده بود... من عاشق همین ظریف کاری های این مرد هستم... و کیکی که به اتفاق هم خریدیمش... این هم بعد از روشن کردن شمعها و این هم از نمایی دیگر.  و این هم کادوی اصلی که رویش را که برداشتم این را دیدم... البته ناگفته نماند که شام آن شب را هم میهمان همسرم بودیم...

همسر مهربانم می دانم که در شرایط فعلی٬ انجام این کارها برایت آنچنان راحت هم نبود... واقعا ممنونتم ...

و اینها هم هدیه های پدر و مادر عزیزم... کتاب "آن روزها" و شلوار و النگویی درست عین همان النگویی که همسرم خریده بوده و داماد و مادرخانم حسابی شوک شده بودند و ضدحالی خوردند اساسی! :دی  این هم نتیجه ی هماهنگ نکردن با هم...

و اینها هم هدیه های خواهر و داماد دوست داشتنی ام... که کاکائو و تخمه ژاپنی اش مرا کشته بود :دی

 

پ ن : دوستان عزیز من٬ ببخشید اگر به همه ی عکسها لینک دادم... یکسری دلایلی ایجاب می کرد که این کار را بکنم...

   + یخ داغ ; 1:53 ; چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲

امروز، نوزدهم بهمن

این سالها پیش نیامده که در وبلاگم حرفی از سالروز تولدم بزنم... نمی دانم چرا اما نخواستم... امروز اما می خواهم بگویم... و امروز بیست و سه سال از عمر من گذشت ... 

 

پ ن : حکایت تلخی است که این روزها همه ی حرفها پیامکی شده و آدمها حتی صدای همدیگر را هم نمی شنوند برای تبریک ها ...

   + یخ داغ ; 15:55 ; شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲

صحنه هایی اینچنین واقعا چرا؟!

بله عارضم به خدمتتان که چیزی که این روزها به شدت برای من جلب توجه می کند چیزی نیست جز هجوم غیرعادی مردم جهت اخذ سبد کالا٬ طوری که انگاری تا همین دیروزش محتاج چنین سبدی بوده باشند حالا! و من اصلا نمی فهمم که چه چیزی می تواند بعضی ها را در تاریکی صبح بکشاند به مکانهای توزیع سبد کالا یا پای عابربانکها برای گرفتن یارانه آن هم در تاریکی صبح و صفی به چه طولانی! واقعا چرا؟!

   + یخ داغ ; 0:25 ; پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲

با اینهمه اما، البته باران چیز دیگری ست ...

از آنجاییکه شهر من زیاد رنگ برف به خود نمی بیند و چی بشود که یک زمستان برف ببارد و آن هم فقط برای مدت چند روز و آن هم خیلی کم نه در حدی که وقتی قدم بر می داری پاهایت فرو بروند در برف و صدای شخ شخ برف را بشنوی ... وقتهایی مثل این دو سه روز که می بارد٬ کلی ذوق زده و هیجان زده می شوم و به تماشایش می نشینم و هی فرت و فرت عکس میگیرم از همان مقدار کمی که باریده و نشسته روی گل و گیاه حیاط خانه...

 عکس ها در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 0:48 ; دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲

این بود نظر من! با تشکر

بعضی از کارگردان های محترم سریال های تلویزیونی٬ آبگوشت زیاد می خورند به گمانم!  بله!  

و من الله توفیق !

   + یخ داغ ; 0:58 ; پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲

که فقط هم یک نفر جا می شود آنجا ...

اینجا دنج ترین جای اتاق من است ... جایی که وقتهایی که حالم خوب است آنجا را برای نشستن انتخاب می کنم ، وقتهایی هم که حالم بد است باز هم آجا را برای نشستن انتخاب می کنم ، وقتهایی که می خواهم با کسی یک عالمه حرف بزنم آنجا می نشینم... وقت هایی هم که می خواهم یک دل سیر گریه کنم باز هم آنجا را برای گریستن انتخاب می کنم... وقت هایی که می خواهم درس بخوانم آنجا را برای نشستن انتخاب می کنم و وقت هایی هم که مطالعه ی آزاد دارم آنجا را ....

اینها را گفتم که بگویم آن یک تکه زمین، برایم حکمِ رفیقِ گرمابه و گلستان دارد و عشقی می کنیم با هم ...

آن کتابها و کاغذهایی هم که می بینید یادگارِ روزهای امتحانم است ...

شاید مسخره به نظر بیاید اما دلم نمی آید جمعشان کنم ... چه شب ها که تا نزدیکی های صبح آنجا نشستم و این کتابها را خوانده ام و هی غر زده ام به جانشان ... و یا آن شب که قهوه ام ریخت روی جزوه هایم و گوشه ی آن کاغذ هنوز هم که هنوزه قهوه ای است و دلم نمی آید بندازمش دور! ...

من این قسمتِ اتاقم را بدجوری دلبسته ام ....

 

خواستم این عکس را هم برای خودم ثبت کنم چون حس های خوبی می گیرم ازش ...

یک صبح سرد پاییزی٬ بعد از کلاس روابط انسانی٬ طبقه ی بالای بوفه٬ یک لیوان چای داغ در کنار رفیق ...

 

   + یخ داغ ; 1:12 ; چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲

به من نگید بی ذوق

یه چیزی بگم؟؟

از همین حالا غصه م گرفته از نزدیک شدن عید ...

همیشه به همین دلیله که ماه اسفند برام دافعه داره و با اینکه از جنس زمستونه و زمستون هم فصل محبوب منه٬ اما نمیتونم از اسفند بودنِ اسفند آنچنان که میخوام لذت ببرم ...

بیچاره اسفند ...

   + یخ داغ ; 19:45 ; یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲

شرمی که قورتش دادی چه مزه ای داشت؟!

در عجبم که آدمها تا چه مرتبه می توانند شرم و حیا را قورت بدهند و در دلشان بگویند گور بابای تمام خوبی هایی که در حقم شده!! اصلا خودم را عشق است و این مزخرف بازیها !!

در عجبم از مهارت آدمها در بازیگری و تمایل عجیب و غریبشان به تقلید از آفتاب پرستهای بیچاره ی از همه جا بی خبر!! آفتاب پرست ها اگر بدانند که آدمها چقدر منش آنها را عاشقند دیگر خدا را بنده نیستند گمانم!!

آخ که چه موجود ترسناکیست این بشر دو پا !!  آخ ...!

   + یخ داغ ; 14:10 ; شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲

این کتاب زردرنگ دوست داشتنی

توی فاصله ای که از بار می رفتم به لابیِ کافه؛ راستش کمی خجالت کشیدم از این که دارم قهوه چی گری می کنم و برای این و آن آب یا هر زهرمار دیگری می برم. حالا می خواهد کافی شاپ خودم باشد یا کافی شاپ نکبت یک آدم نکبت دیگر که هر چه قدر دل خودش بخواهد توی تُرکِ تان شکر می ریزد و فکر می کند چون صاحبِ کافه است، حق دارد تُرکِ تان را آن قدر شیرین کند که خودش دوست دارد شیرین باشد.

واقعش؛ چون فرحناز آن جا نشسته بود پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام، کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پُر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی.

چون بابت آن که چیزی فرو می کنی توی شکم شان _ حالا هر چه که می خواهد باشد _ پول خوبی بهت می دهند. اما بابت این که مغزشان را پر کنی؛ پِهِن هم بارَت نمی کنند. لابد؛ چون فکر می کنند به حد کافی پُر هست و همین طوری هم خیلی چیز حالی شان می شود. که از سرشان هم زیاد است و بیشتر از این می خواهند چه کار؟!

کافه پیانو / فرهاد جعفری

 

   + یخ داغ ; 3:3 ; چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲

شمارش معکوس ...

این روزها که می آیند و به شب می رسند و می گذرند غمگینم! از رفتن این شبها و روزها غمگینم! هر چه که بیشتر می گذرد٬ بیشتر تمام می شود فصل سرد٬ فصل عاشقی٬ بیشتر نزدیک می شویم به بهار٬ بیشتر دور می شوم از پاییز و زمستان٬ فصل های محبوبم... بیشتر نزدیک می شوم به روزهای چشم انتظار پاییز و زمستان شدن٬ کاش زمان در همین وقت از سال متوقف میشد! کاش بهار و تابستان برایم اینقدر تهی از احساس عشق نبودند و کمی از عاشقانه بودن آن دو فصل دیگر را به ارث می بردند٬ کاش کمی از دنج و آرام بودنش را حتی!

این روزها که می آیند و به شب می رسند و می گذرند غمگینم! از رفتن این شبها و روزها غمگینم! هر چه که بیشتر می گذرد٬ بیشتر تمام می شود فصل سرد٬ فصل عاشقی٬ فصل شعله های آرام بخاری ها ...

   + یخ داغ ; 2:2 ; چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲

به وقت دیروز ...

آنطوری که مامان برایم تعریف میکرد توی مطب که نشسته بوده٬ آنطرف تر مادر و پسری نشسته بودند که از ظاهر پسرک اینطور می نمود که نهایتا کلاس اول یا دوم ابتدایی باشد... گویا تلویزیون در مورد جشن میلاد رسول (ص) و کیک و شیرینی های جورواجور و شلوغی های شهر تصاویری نشان می داد که در این حین گفتگوی آن دو٬ توجه مامان را به خود جلب می کند...

 پسرک از مادرش می پرسد : "مامان کی تولد من میشه؟ "

که مادرش می گوید: "تولد تو که رد شده...! "

_ پسرک با بهت و ناباوری:  عه؟ کی بود؟؟؟؟؟؟

_ " دو روز پیش بود.... "

_ پسرک با ناراحتی:  پس چرا برام کیک نخریدین ؟؟؟ ........

 

مامان اینها را برایم تعریف کرد و من جگرم آتش گرفت... نفرین و لعنت به مادران اینچنینی! نگویید شاید پولش را نداشته و اینها! اینکه حتی تولدش را به فرزندش٬ به جگرگوشه اش٬ یادآوری هم نکرد و با بی تفاوتی محض از کنار آن روز خاص٬ گذشت چه؟؟ ....

این کودک نسل امروزی خودش را مقایسه می کند با هم سن و سال هایش و غصه می خورد... غصه می خورد و حسرت... بی رحمی و بی تفاوتی نسبت به احتیاجات روحی بچه ها تا کجا؟؟؟

نفرین و لعنت بر مادران اینچنینی! .....

   + یخ داغ ; 17:44 ; یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲

" آوای باران " ...

با اینهمه عیب و ایرادی که این سریال داره کاری ندارم! خب این سریال هم از بقیه ی سریال هایی که تا به حال پخش شده مستثنا نیستش و میتونم بگم بیخیالش فعلا... چون هدفم از نوشتن این پست نقدش نیست بلکه صرفا موسیقی فوق العادشه ...

واقعا دست مریزاد داره آهنگسازش. تیتراژ اولشو میگم.

به من نگید که حتی اگه عمیق هم بهش گوش بدید غمگین نمیشید ...

   + یخ داغ ; 23:50 ; شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲

اندر نصایح یک یخ داغ

در اوقات بیکاری و مواقعی که در حالت ریلکسیشن به سر می برید و احساس میکنید اون لحظه ذهن و روحتون آمادگی خوب گوش دادن به موسیقی بی کلام رو داره٬ لطفا موسیقی بی کلام گوش بدید... البته از نوع آرومش باشه بهتره...

 این لطف رو در حق خودتون بکنید ... موسیقی بی کلام دنیای بی نظیریه ...

   + یخ داغ ; 14:23 ; شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲
← صفحه بعد