چکه چکه های یک تکه یخ داغ

آنگاه که عشق را احساس کردم، دانستم که، زنده ام

امروز غریب من...

امروز... درست همین امروز، همین امشب، همین سوم اردیبهشت...  می توانست بزرگترین روز زندگی ام باشد... در چنین لحظه ای باید با لباس سپید عروسی منتظر مرد زندگی ام می بودم که........

امروز اما، تاریخ عروسی ام شده تاریخ اربعین عزیزترین موجود زندگی ام...

   + یخ داغ ; 13:57 ; پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴

کجایی همه کسم...

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 

این چه عید و چه بهاریست که دارم بی تو ...

   + یخ داغ ; 16:0 ; یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...

سال نود و چهار ....

یه عیدیِ سنگین که خدا بهمون داده ...

http://yakhedaq.persiangig.com/94444%20%282%29.jpg

یه سفره ی عید که هشت روزه اینجا پهنه ...

http://yakhedaq.persiangig.com/94444%20%281%29.jpg

یه عروس که به جای خودش مادر نازش لباس سفید عروسی پوشیده ...

یه خونه ی سرد و یخ بسته ...

قلب های پریشون و شکسته ...

اشکهای خشک شده ...

نگاه های بهت زده ...

من و یه خواهری که داغ مادر کمرمونو خم کرده ...

   + یخ داغ ; 14:19 ; یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴

خبر از خودم

سلام به همه ی شما خوبان ... 

عرض کنم خدمتتون که توی تمام این مدتی که غایب بودم به دنبال کارهای عروسیم نبودم. تمام این مدت من به بطالت گذشت متاسفانه. خواست خداوند در این بود که بیماری دیگه ای به سراغم بیاد و جراحی بشم... تا به الان درگیر همین مسائل بودم و البته هنوز هم باید استراحت کنم اما دیدم حسابی دیگه دیر شده.. به لطف خدا دیروز تونستم بعد از یکماه خونه نشینی برم لباس عروس ببینم و صد البته لطف خداوند توی این موضوع هم شامل حالم شد که از نوشتنش صرف نظر میکنم...

در این که هیچ کار خداوند بی حکمت نیست شکی نیست... عاشقانه دوستش دارم و بابت تمام داده ها و نداده هاش شاکرم... خواست خدام اینطور بوده... انشاالله از حالا به بعدش فقط خوشی و سلامتی باشه... برای هممون... 

طبیعیه که الان خیلی خیلی بیشتر از قبل عقب موندم از کارام... پس تا سال آینده همتونو به دستهای امن خودش می سپارم و پیشاپیش سال فوق‌العاده ای رو براتون آرزومندم... به امید اینکه سالی سرشار از سلامتی و آرامش داشته باشیم... 

مراقب خودتون و خوبیاتون باشید... 

   + یخ داغ ; 16:7 ; جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳

خداحافظی موقت

برای مدتی شاید طولانی، نیستم...  

اگر خدا بخواهد بعد از تعطیلات عید مراسم عروسیمان را برگزار می کنیم و این روزها به شدت درگیرم. قسمت اعظمی از جهازم مانده که نمی خواهم بگذارمشان برای اسفندماه! کارهای مربوط به رزرو آتلیه و آرایشگاه و لباس و... را هم به درگیری های این روزهایم اضافه کنید! این است که خیلی شلوغم این روزها...  

مراقب خوبی هایتان باشید دوستان خوبم... به یادتان هستم...  

برمیگردم...

فعلا خدانگهدار ...

   + یخ داغ ; 13:43 ; یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳

دو موجود سرشار از زیبایی...

مدتی است حس وبلاگنویسی ندارم و هی دلم ننوشتن می خواهد... حالا هم که بعد قرنها آمده ام عرضی ندارم جز اینکه خیلی بی مقدمه و بسیار بی ربط بگویم به نظر من یک دختر/خانم/زن، در لباس عروس و در حالی که قر می ریزد برای همسرش، زیباترین، خواستنی ترین و تماشایی ترین موجود دنیاست... اما خیلی از مردها قدر نمی دانند و نمی فهمم چرا!؟ واقعا محو نمی شوند در آن صحنه؟؟ چرا اینقدر عجیبند خیلی هایشان؟! جوری بی تفاوت و عادی نگاهشان می کنند که مثلا انگار این صحنه را روزی شونصد مرتبه دارند می بینند و همسرشان هی هر روز عروس می شود و نانار می شود و قر می ریزد!  تازه بعضی هایشان حتی زیاد نگاه هم نمی کنند و کفر من را در می آورند هی!

البته این را هم بگویم که علاوه بر عروس ها، خانمهای باردار هم به دیدگاه من از خواستنی ترین و زیباترین موجودات جهانند...  اصلا اعتقاد خودم است و اختیارش را دارم دلم می خواهد عروس ها و باردارها را زیبا بدانم! بعله! شما هم زیبا بدانیدشان! آفرین.

   + یخ داغ ; 20:21 ; سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳

من خوبم :)

دیشب از تهران برگشتیم ...  

 

بفرمایید ادامه مطلب با رمز سابق.

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 15:52 ; یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳

از هر طرف ...

لطفا بفرمایید ادامه مطلب با همان رمز سابق

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 0:27 ; یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳

از شنبه ، از شنبه :)))))

بی خاصیتی چیست؟؟ 

نمی دانید؟ بی خاصیتی یک نوع مرض ناجوری است که اگر شخصی به آن مبتلا شود "بی خاصیت" خوانده می شود. در این حالت، شخصِ بیمار فقط در حد زنده ماندن غذا می خورد و در حد مردن می خوابد و گاهی فیلمی می بیند و بیشتر از گاهی، جدولی حل می کند. در این بیماری، شخص بیمار نه کتاب می خواند ، نه ورزش می کند و نه کار خاصی انجام می دهد و مدیونید اگر گمان کنید که روزها و شب هایش ذره ای متفاوت تر از روزها و شب های گذشته اش است! 

حالا درمانش چیست؟  گام اول برای حل این بحران، ترکِ عادتِ شومِ جغدی یعنی تنظیم خواب شبانه روزی و اختصاص دادن شبها به خواب و روزها به بیداری است. در گام دوم برای درمان این بیماری می توان از از روش های زیادی از جمله "ورزش های هوازی" کمک گرفت. مثلا می توان روزهای زوج را به باشگاه ایروبیک اختصاص داد.  

در گام سوم می توان از "روی آوردن به علاقه مندی ها" کمک گرفت. مانند مطالعه، پیاده روی های عصرگاهی، سینما رفتن، نقاشی کردن و...   

گام های بعدی هم بخواهی یا نخواهی متعاقبا خودشان پیموده خواهند شد و شخصِ بیمار به مرور زمان بهبود یافته و به زندگی عادی بر خواهد گشت.

و اما اینکه چرا من که لالایی بلدم خودم خوابم نمی برد، اللهُ اعلم!!

   + یخ داغ ; 2:55 ; جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳

آقا من عاشق کاکائو هستم خب!

وقتی که مادرم اینگونه اوضاع را خوش به حالم می کند و وقتی که خودم اینگونه خودم را خوشبخت می کنم!! :دی

   + یخ داغ ; 1:3 ; جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳

تروخدا نرو :(

دیده اید بچه های مدرسه ای را؟ که از اولین روز شروع تعطیلات عید، غصه ی آخرش را می خورند؟ که احساس میکنند انگار این سیزده روز، پر شتاب می گذرد؟ کلا من در پاییز و زمستان همین حس را دارم... هیچ دلم نمی خواهد تمام شوند... دارد از تمام شدنش غصه ام می شود...  جوری که مثلا انگار دلم بخواهد پایینِ دامنش را بچسبم و بگویم نرو ...

   + یخ داغ ; 20:13 ; دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳

و امان از روزی که ترانه ای توجهش راجلب کند

دیکتاتور کیست؟ نمی دانید؟؟ دیکتاتور، پدر من است که توی اتومبیلی که علاوه بر خودش، من و مادرم و همسرم هم وجود خارجی داریم، می تواند یک ترانه را شونصد مرتبه پشت سر هم به عقب برگرداند و به آن گوش بدهد و اصلا فکر نکند که شاید ما هم خسته شده باشیم! کلا من و همسرم و مادرم در اتومبیل سه موجودِ بی حق انتخاب و مظلوم و بدبختیم و پدرم یک موجود حق انتخاب دار و ظالم و خوشبخت! :دی

   + یخ داغ ; 15:35 ; پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳

مهرت برام مقدسه

 

دلم داره برات می ترکه نفس ...  

ای دردت به جونم...  فدای معصومیتت بشه خواهرجونیت ...  

جونمی بخدا ... دوریت عذابمه ...

   + یخ داغ ; 14:55 ; دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳

معرفی فیلم ...

علاقه به فیلم دیدن،  یکی از عمیق ترین و خواستنی ترین علائق منه... این روزهام سرم گرم همین علاقمه... با خودم گفتم از بین فیلم هایی که این اواخر دیدم، شاید بد نباشه که چند تا از خوبهاشو با شما شریک بشم... البته شاید لازم باشه که بگم به این فیلم ها بر طبق معیارهای خاص خودم صفت "خوب" رو دادم...  

an education .1 

با بازی فوق العاده ی "کری مولیگان" . چقدرم کم سن و سال و بامزه بوده اینجا :)  

 

Exam .2 

فوق العاده ست. در اینکه ارزش حداقل یک بار دیدن رو داره، شک نکنید

 

gloomy Sunday .3   

داستان فیلم برام جالب بود خیلی ... 

 

Her .4 

این فیلم که اصلا معلوم الحاله و من تعریفی ازش نکنم بهتره!  

 

the reader .5 

فیلمی جذاب با بازی فوق العاده ی "کیت وینسلت"   

 

the shining .6 

با بازی دیدنیِ "جک نیکلسون" .

ضمن اینکه معتقدم این فیلم به اون اندازه ای که همه جا نوشته، ترسناک نبود. بیشتر با اعصاب بیننده بازی میکنه.     

 

revolutionary road .7  

فوق العاده جذاب و دیدنی! با بازی هنرمندانه ی "کیت وینسلت" 

   

8. زندگی مشترک آقای محمودی و بانو    

با بازی محشر و دیدنی "پیمان قاسم خانی"

   + یخ داغ ; 19:2 ; شنبه ششم دی ۱۳۹۳

آبی

اتاق آبی ات که به رویم باز نمی شود دلم فشرده می شود... هر بار بیشتر از قبل نمی توانم باور کنم که اینچنین بی پروا رفته ای! هر کجا هستی سلامت باشی و دلت آرام باشد... اما رفیق! دلگیرم از اینکه "خداحافظ" را یادت رفته بود...

   + یخ داغ ; 14:12 ; چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳

بس که مال فینگیلی ها شده

راستش را اگر بخواهید من دیگر رویم نمی شود تبلت بخرم! مثلا انگاری که در شأن من نباشد! یک همچین حسی!

   + یخ داغ ; 16:17 ; دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳

شما بگویید...

مدتی بود که نت نداشتم و مدتی بعدترش هم حوصله ی وبلاگ ... راستش را بخواهید تمامِ این مدت یکجور حس عذاب وجدان هم آزارم میداد... این حس که من باید بروم و خبری از خودم بدهم و یا اقلا کامنت های شما عزیزانم را پاسخ بدهم... نمی دانم این حس را تجربه کرده اید یا نه؟ اینکه دلتان بخواهد فکر کنید برای مدتی اصلا چیزی به نام دنیای مجازی وجود ندارد و شما دلتان می خواهد فارغ از این افکار و با خیال آسوده غرق در ذنیای واقعی شوید بدونِ احساس بدِ منتظر گذاشتنِ آنانی که سهمی در دنیای مجازی تان دارند ... راستش این چیزی نبود که من از وبلاگنویسی ام انتظار داشتم... از خودم شاکی ام که چرا نمی توانم انتظارم را برآورده کنم؟ می دانم نباید اینطور باشد اما این حسِ عذاب وجدان ناشی از منتظر گذاشتن، رهایم نمی کند... نوشتنِ بی دغدغه، چیزیست که به آن نیازمندم اما ندارمش و اصلا هم نمی دانم که دقیقا کجای کار می لنگد؟

   + یخ داغ ; 0:56 ; چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳

از آبانِ 88 تا آبانِ 93 ...

بیست و هشتم آبانی که گذشت، پنجمین سالگرد پیوندمان بود و مفتخرم که بگویم وارد شش سالگی عقدمان شده ایم!! باز هم خدایا حکمتت را شکر ...   

یادم هست اولین سالگردمان را رفته بودیم به همان رستورانی که جشن عقدمان را در تالارش گرفته بودیم... کیکی که خودم پخته بودمش را هم برداشتیم و شال و کلاه کردیم و رفتیم همانجا ... یادش بخیر... آن شب هر چه کردیم پول شام را نگرفتند و گفتند میهمان مایید... این هم کیک اولین سالگردمان :)) و این هم یادبودی از همسر عزیز...

امسال اما، سالگردمان را به عنوان آخرین سالی که در خانه ی پدری هستیم، با خانواده شریک شدیم ... کیکِ امسال را هم خودم پختم به این صورت :)) جینگیلی بینگیلی بودنش به علت اضافه آمدنِ خامه و اصرار بنده بر مصرفِ همه ی خامه ها بوده! وگرنه قرار بود خیلی ساده تر از اینها باشد به جان خودم! و البته این هم یادبودی از همسر عزیز ...  

پ ن: انشالله بیست و هشتمِ آبانِ سال آینده را در حالی اینجا ثبت کنم که زندگی مان رسما دو نفره شده و زیرِ سقفِ خانه ی مشترکمان هستیم ... آمین

   + یخ داغ ; 16:50 ; پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳

اندر احوالات سینمای خوشگل ایران

اولش فیلم اینطور شروع میشه که دختره دانشگاه آزاد قبول میشه ولی بخاطر شرایط مالیِ ضعیف خانوادش نمیتونه ثبت نام کنه. بعد یه سکانسی از فیلم هست که ازش میپرسن شبانه ای؟ میگه نه. روازنه!!!!!  

حالا این هیچی.  

جای دیگه ای از فیلم، آقاهه از دختره میپرسه دانشگاه میری؟ میگه: نه، برا نیمسالِ اول نتونستم ثبت نام کنم. می پرسه: چرا؟ میگه: نتونستم شهریه اش رو جور کنم.  

بعد از دو سه تا جمله ی دیگه ای که بینشون رد و بدل میشه، آقاهه ازش می پرسه امروز ساعت چند کلاس داری؟؟؟ (!!!!!!) میگه: طرفای بعدازظهر !!!!!!!!! 

بعدِ دیدنِ این فیلم این حس بهم دست داد که کارگردانش شاید توی دانشگاه، واحدی به نام "بیننده شعور ندارد" پاس کرده بود! والا !

   + یخ داغ ; 17:42 ; سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳

ازدواجهایی بی شناخت ...

جهان سوم اونجاییه که قبل از جاری شدن صیغه طلاق، هزار جور مراحل مشاوره و... برات میذارن اما قبل جاری شدن صیغه ی عقد نه!!!!  اونجاییه که این مراحل مشاوره برای ازدواج، جزو اجبارها نیست! و اینگونه هستش که شدیم یکی از کشورهایی با آمار بالای طلاق!  

   + یخ داغ ; 17:33 ; سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳

البته دست کمی از هندی ها هم ندارم :دی

فلفل سیز، فلفل قرمز، فلفل دلمه، فلفل سیاه، فلفل بوته ای، فلفل درختی، سس قرمز تند، فلفل پشت درختا، فلفل روی آب، فلفل اینجا، فلفل اونجا، فلفل همه جا... غضنفر داره بهشتو برای هندیه توصیف میکنه تا ایمان بیاره :)))))

این پیامک چند وقت پیش به دستم رسید و داشتم با خودم فکر میکردم که اگه یکی میخواست با توصیف بهشت کاری کنه که من ایمان بیارم یقینا باید همین ها رو در مورد "کاکائو" به من میگفت :))))) :دی

لازمه که بگم خدایا شکرت بابت خلق کاکائو :))))))))

پ ن : دارم میرم سمنان. تا شنبه برمیگردم ...

   + یخ داغ ; 15:7 ; سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳

من اندروید ندارم!

آدمها چنان درگیر واتس آپ و وایبر و لاین و تانگو و مانگو و... شده اند که گیج می شوند که اول کدامشان را چک بکنند. بعد من هیچکدام اینها را ندارم که هیچ! بلکه اهل اف بی هم نیستم و کلا عشق من وبلاگم است و این سوسول بازی ها به ما نمی آید و هیچ هم احساس عقب ماندن از دیگران را ندارم، تازه گوشی ام هم جاوا است و البته از شما چه پنهان، شبها موقع خواب سعی می کنم با دکمه هایش آرام کار کنم تا صدای تخ تخ اش کسی را آزار ندهد یک وقت! خلاصه ما هم اینگونه خوشیم و چه بهتر که همین گونه خوشیم چون آدمهای زیادی را دیده ام که آنطوری خوش بودند و همانگونه که در ابتدای پست گفته ام همه ی چیزهای خفن و باکلاسِ امروزی را داشته اند ولی دیگر وقتِ خاراندنِ سرشان را هم نداشته اند. تازه بعضی هایشان هم که گند زده شد توی زندگی زناشویی شان که البته این موردش خیلی چیز ناجوریست.

   + یخ داغ ; 23:48 ; جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳

The conjuring

بالاخره بعد از مدتها یک فیلم ترسناک درست و درمون دیدیم... به کسانی که دوستدار ژانر ترسناک هستند توصیه می کنم دیدن این فیلم رو از دست ندید ...

   + یخ داغ ; 3:12 ; سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳

چهارشنبه ها مال منند

حتی اگر همه ی اتفاق های خوب دنیا در روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه و پنجشنبه و جمعه ی هفته بیفتند٬ برای من اما باز هم چهارشنبه ها بهترین و خوشگل ترین روزهای سال اند! اینطوری بهتان بگویم که اصولا من معتقدم که چهارشنبه ها فقط برای من اند و اصلا سندش شش دانگ به نام خودم خورده است و عشقی میکنیم با هم و کلا همینی که هست! اینجوری.

   + یخ داغ ; 14:36 ; چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳

لازم هست که بگویم خصوصا شب هایش؟

پائیز باشد٬ باران به شدت ببارد٬ صدای باد توی گوشت بپیچد و هر از گاهی هم پیچ و تابی به پرده ی اتاق بدهد... از این بهتر نمی شود...  این لحظات از عزیزترین لحظه های زندگی من هستند... هنوز و همیشه...

   + یخ داغ ; 16:35 ; سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳

از هر دری سخنی

* چند شب قبل رفته بودیم یکی از این تالارها را ببینیم برای عروسی مان. قبولش داشتم و فقط چیدمان میز و صندلی هایش چنگی به دلم نمی زد و مردد بودم. این شد که مدیر تالار بهمان پیشنهاد داد که فلان شب بیایید ما مراسم داریم بنشینید در مجلس و همه ی جوانب تالار را بررسی کنید مانند دی جی و رقص نور و فضا و پذیرایی از مهمانان و... این شد که رفتیم و نشستیم و در نهایت صد در صد از فکر آنجا بیرون آمدیم! انصافا سالن شیک و مدرنی داشت اما فضای کوچک سالن و چیدمانِ رستورانیِ میز و صندلی ها خیلی فضا را شلخته کرده بود و رقص نور و دی جی اش هم هیچ امتیاز خاصی نسبت به جاهای دیگر نداشت و بیخودی دو سه برابر گرانتر بود! این هم نمای بیرونی تالار :) 

** نقاش آمده و دارد دربهای داخلی خانه ی آینده مان را نقاشی می کند. دیروز رفته بودم بالای سرش و بعد از کلی رنگ ترکیب کردن یکی از آن رنگها را انتخاب کردم که رنگ چوب بود. نه فندقی بود و نه روشن. خیلی جزئی هم تن زیتونی داشت که با دستگیره هامان ست بشود. اما امروز که رفتم نتیجه ی کار را ببینم با چنین صحنه ای مواجه شدم. احساس کردم کمی تیره تر از رنگ درخواستی ام شده و تن زیتونی اش هم پیدا نیست! باز با خودم گفتم سخت نگیر دختر... همین هم خوب است و خشک که بشود روشن تر هم می شود... بد رنگ شده؟

*** این پست را که خاطرتان هست؟؟ این هم ایده ی خلاقانه ی بنده به جای میله استیل :)))  چرا اینطور نگاهم می کنید؟! زود قضاوتش نکنید :)) گلدانهای رنگی کوچک که برود داخلش٬ جالبتر هم می شود :))) بیایید بگویید خوب شده لطفا :)))))

**** چند روز پیش٬ همسرم با ذوق و شوق٬ چند مدل سبزی خوردن در باغچه ی حیاط خانه ی آینده مان کاشت... امروز رفتم و با چنین صحنه ای مواجه شدم و دلم غنج رفت... شاهی های ناز باغچه ی ما :)

***** یادتان هست قبلتر ها گفته بودم "مترونیدازول" خر است؟؟ حالا حرفم را پس می گیرم و مفتخرم که بگویم "مترونیدازول" اصلا عشق من است و خیلی هم خوشمزه و مهربان است و ما با هم خیلی هم دوستیم! در عوضش "کورتون" خیلی خر است! و هزاران فحش بد دیگر! با اینهمه اما٬ اگر "کورتون" همراه با چنین عصرانه ای باشد من تمام فحش هایم را پس می گیرم که هیچ٬ قربانش هم می روم تازه! :دی

   + یخ داغ ; 11:58 ; سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳

شب هایش که دیگر خداست...

رفت ... تابستان را می گویم. دارد می آید فصل عاشقی، فصل دلتنگی، فصل بیقراری ها٬ فصل خوشرنگ خدا ...  و چه خوشبختم من!

پاییز و زمستان با همه ی بی طراوت بودنشان برای من خدای فصل ها هستند. سوزِ سرما و هوای پاکیزه و شعله ی آرامِ بخاری ها و در و پنجره های همیشه بسته و سکوتی دوست داشتنی و تمامی خاطرات خوشرنگی که همه شان در همین شش ماه اتفاق می افتند... اصلا همه ی حس و حال های فوق العاده مختصِ همین شش ماهِ طلایی ست و باور کنید هیچ اغراقی در کار نیست اگر بگویم شب های پاییز و زمستان٬ از بهترین لحظه های زندگیست ...

   + یخ داغ ; 12:51 ; دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳

چالش کتابخوانی

به دعوتِ آوای عزیزم این پست در راستای معرفی کردن کتابهایی ثبت شده که از خوندنشون لذت بردم و به بقیه هم توصیه می کنم بخونن...  

شازده کوچولو ( آنتوان دو سنت اگزوپری )

وقتی نیچه گریست ( اروین د. یالوم )

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد ــ کیمیاگر ــ یازده دقیقه ــ شیطان و دوشیزه پریم ( پائولو کوئیلیو )

عقاید یک دلقک ( هاینریش بل )

کافه پیانو ( فرهاد جعفری )

کویر ( دکتر علی شریعتی )

راز هستی ( روندا بایرن ) 

البته کتابهای دیگه ای هم هست که یا هنوز کامل نخوندمشون و یا هنوز شروعشون نکردم اما تصورم اینه که باید عالی باشن. مثل :

 خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت ( شرمن الکسی ) که هنوز اوایلشم اما خیلی دارم لذت می برم از خوندنش.

زهیر ( پائولو کوئیلیو )

پرنده خارزار ( کالین مکالو ) اینو هم اوایلشم و به نظر کتاب جالبی میاد.

چشمهایش ( بزرگ علوی )

البته اینا در حالیه که کتابهای شعر رو فاکتور بگیریم. من شخصا عاشق شعر و ادبیاتم و با کتابهای شعر هم خیلی عشق میکنم و لذت می برم... اگه بخوام مثال بزنم باید اشاره کنم به اشعار مولانا٬ بیدل دهلوی٬ وحشی بافقی٬ سیمین بهبهانی٬ فاضل نظری٬ فروغ فرخزاد٬ شهریار٬ شاملو٬ اخوان ثالث، مشیری و بعضی غزل های معاصر. و به کسانی که اهل شعر هستن هم اینا رو توصیه می کنم.

و اما دوستانی که من دعوتشون میکنم به نوشتن این پست :

 آبی

نفر اول/حنا

رادیکال منفی 2

با تشکر از همراهی همه ی دوستان و آوای خوبم بابت این دعوت شیرین :)

   + یخ داغ ; 14:30 ; دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳

برای خانوم گولو :) خوشبخت باشی رفیق ...

امروز اولین روز از زندگی مشترک توست نازنینم و من دنیا دنیا خوشبختی و عشق و آرامش برایت آرزو دارم... گوارای وجودت احساس زیبای همخانه شدن با مرد زندگی ات...

یک دنیا تبریک به تو عروس دوست داشتنی... 

   + یخ داغ ; 19:11 ; شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳

هانا ...

خودم هم درک نمی کنم اینهمه عشقم به تو رو ... که چرا اینقدر دنیای منی... که چرا مثل پاره ی تن خودم دوستت دارم... یک جور عجیب و ناجوری دلتنگتم نفس ... بی اندازه می خوامت دردت به جونم... دلم داره می ترکه از شدت دوست داشتنت... اینچنین حجمی از دوست داشتن در باورم نبود... مهرت رو خدا هیچوقت از دلم نگیره الهی...

   + یخ داغ ; 18:37 ; دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳
← صفحه بعد