X
تبلیغات
چکه چکه های یک تکه یخ داغ

چکه چکه های یک تکه یخ داغ

آنگاه که عشق را احساس کردم، دانستم که، زنده ام

خب که چه؟؟!

دور و بر من پر است از آدم هایی که هنگام دیدنت آنــقــــــــدر طولانی خودشان را به ندیدن می زنند تا در نهایت سلام کننده تو باشی! هه!! باشد که عاقل شوند این جماعت عجیب...

   + یخ داغ ; 1:10 ; جمعه بیست و نهم فروردین 1393

رخوت این روزها...

این یک ژست کتاب دوستی نیست! منتها واقعا الان حالم طوری است که فقط قدم زدن در کتابفروشی محبوبم و دانه دانه کتاب برداشتن و خریدنشان٬ آن را خوب می کند...

حالا که بیشتر فکر می کنم٬ مدتهاست که به کتابفروشی نرفته ام... شاید یک سالی بشود... اصلا شاید همین است که مدتی است دلم بهانه می گیرد و گیجم و بیقرار...

چقدر این روزها بیخیال خودم شده ام! باید بیشتر از اینها برای خودم وقت بگذارم... باید بیشتر مراقب روحم باشم...

   + یخ داغ ; 19:18 ; سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393

در باب تشکر از یک عزیز...

هفته ی گذشته که مادربزرگ همسرم فوت کردند٬ بیشتر از قبل فهمیدم که هیچ جوره گریه های مرد نازنینم را تاب ندارم... چهره ی مغمومش را تاب ندارم و ساکت شدن و در خود فرو رفتنش را هم...

می دانید کجای این چند روز بیشتر از هر چیز برایم جلب توجه می نمود؟ اینجایش که همسرم با آن حال خراب هم به حال و روز من فکر می کرد... که روز تشییع جنازه ی نازنین مادربزرگش هم به این فکر می کرد که حالم خوب باشد و صورتم غمگین نباشد... که به من اس ام اس میداد که چرا پکری و اینگونه نباش و دلم می گیرد و اینها... که تا آخرین لحظه از ما تشکر و قدردانی می کرد... که همه جوره حواسش به من بود...

به راستی من در مقابل اینهمه بزرگواری و درک و شعور تو چه می توانم بگویم مهربان مرد من؟....

   + یخ داغ ; 20:42 ; شنبه بیست و سوم فروردین 1393

دلخوشی های ساده ی مادرم...

هشت سالی هست که سبک خانه ی ما عوض شده. پدرم که طبقه ی پایین را هم ساخت٬ از آنجاییکه اتاق های شخصی من و خواهرم طبقه ی بالاست و پایین اتاق خوابی ندارد٬ من و خواهرم طبقه ی بالا نشین شدیم و پدر و مادرم هم طبقه ی پایین نشین! و این موضوع باعث شده که دیگر مانند گذشته ها در طول روز با هم نباشیم... نه که نباشیم ها! مانند گذشته ها حضور نداریم ولی! اوایل همه چیز عادی بود اما حالا ها این موضوع گاهی آنان را آزار می دهد... مادرم دلش می خواهد به جای اینکه تا ظهر بخوابم٬ من هم مانند همه ی دخترهای دنیا صبح ها بیدار شوم از خواب و بیایم پایین صبحانه بخورم و بنشینم و با او همصحبت شوم و حضورم در طبقه ی پایین حس شود... به زبان نمی آورند اما ته دلشان می خواهد جز برای خوابیدن٬ بقیه ی زمان ها را آنجا بگذرانیم اما متاسفانه نمی شود...

امروز که برای همراهی کردن همسرم برای رفتن به مطب دکتر٬ صبح از خواب بیدار شدم٬ وقتی که برگشتم همان پایین ماندم... نشستم در آشپزخانه و صبحانه خوردم... قشنگ حس می کردم دلش ماندنم را می خواهد برای همین گفت وقت داری سیب زمینی ها را خرد کنی؟ که نگهم دارد همانجا! برایش سیب زمینی ها را نگینی خرد کردم٬ سرخشان کردم٬ بعد هم پیازها و سویا و قارچ و لپه... مایه ی برنج را درست کردم و کلی خوشحال شد به همین سادگی... کنارش نشستم و حرف زدیم... هرچند که سیر بودم اما دلم نیامد لقمه ی کره و مربای بهاری که مربایش را تازه درست کرده بود و هنوز کامل خنک نشده بود را رد کنم... چقدر خوشمزه شده بود...

 در حقتان اجحاف و بی انصافی کرده ام پدر و مادر خوبم... می دانم... مادرم مرا ببخش که تنهایی ات و سکوت خانه در موقع کار کردن را با آهنگ های فلشت پر میکنی... کم کاری کرده ام در حقتان و خوب می دانم... ای کاش جبران کنم...

   + یخ داغ ; 13:26 ; سه شنبه نوزدهم فروردین 1393

پایتخت 3

شنیدم عده ای از مردم ریختند دم در استانداری و شروع کردند به اعتراض علیه سریال "پایتخت" !! من هم مانده ام حیران از این حرکت!! این گروه یا جوگیر شده اند از حرکت بختیاری ها و خواستند بگویند بله ما هم متعصبیم و اینها!! و یا اینکه سطح بینش آنچنان محدودی داشتند که نتوانستند اینهمه نکات مثبت در این سریال را دریافت کنند و درکشان یاری نکرد تا غیر از لهجه ی بازیگران سریال٬ چیز دیگری را هم ببینند!!!

به جرأت می توانم بگویم برای منی که به سریال های تلویزیون هیج نمره ای نمی دهم و فقط دلم به بعضی از فیلمهای سینمایی خوش است٬ این سریال برایم جزء بهترین هایی بود که واقعا با آن زندگی کردم و هنگام تماشایش این احساس بهم دست نمی داد که اینها فیلم است که دارم می بینم! در این حد واقعی و ملموس و نزدیک به روزمرگی های زندگی واقعی بوده این سریال... در این حد عالی و حرفه ی بازی کرده اند بازیگرانش... که باورشان کرده بودم...

حالا بماند آن حسن معرفی مازندرانی ها٬ که بعضی ها نفهمیدنش... صمیمیتشان٬ مهمان نوازیشان٬ همسردوستی شان٬ بی غل و غش بودنشان و خیلی چیزهای دیگر که برای دیده شدن گویا خیلی کم اهمیت تر از لهجه شان بوده در نظر یکسری از کوته فکران!

کاش همیشه قبل از هر قضاوتی٬ کمی "منطق" و "فکر" ٬ چاشنی حرف هایمان کنیم...

   + یخ داغ ; 14:12 ; شنبه شانزدهم فروردین 1393

پدر و مادرم و خیلی های مانند آنها

گاهی که در عمقش می روم نمی توانم درک کنم چگونه است که پس از سی سال زندگی مشترک٬ هنوز هم نمی توانند دو دقیقه مکالمه ی منطقی با یکدیگر داشته باشند و در مورد موضوعاتی که با هم اتفاق نظر ندارند خیلی منطقی و آرام به گفتگو بنشینند! و همیشه آخر و عاقبتِ هر نظر مخالفی ــ از سوی هر کدامشان که باشد ــ می شود نزاع و بحث و ناراحتی ...

این است که همیشه با خودم می گویم که آیا به راستی، سی سال، زمانِ کمی بوده برای مدیریتِ صحیحِ یک رابطه؟؟!....

   + یخ داغ ; 16:35 ; پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393

برادری که هیچوقت نبود...

نمی دانم چطور در قالب واژه ها و جملات٬ اعماق حسم را برسانم اما شما نهایتش را در نظر بگیرید! یکی از بزرگترین حسرت های زندگی من٬ نبود یک برادر بزرگتر از خودم است... دلم پر می کشد برای داشتنش... اگر خنده تان نمی گیرد اجازه بدهید این را هم بگویم که گاهی هم بغض می کنم از نداشتنش...

   + یخ داغ ; 16:44 ; دوشنبه یازدهم فروردین 1393

کمی اعصاب خردی :(

یه وقتایی مثل امروز اعصابم تا حد مرگ بهم می ریزه از نداشتن ماشین! واقعا سخته! خیلی سخت...

ای لعنت به هر چی دزد! که اینجوری زده تو حال ما :(

خیلی بد داریم اذیت می شیم٬ همه جوره...

   + یخ داغ ; 18:3 ; یکشنبه دهم فروردین 1393

و فقط داریم ادا در می آوریم...

درست همان موقعی که احساس می کنی که دیگر تمام شده و همه جا رفته ای٬ یادت می آید که اوه فلان جاهای زیادی مانده تا بروی و اینجور مواقع باز بیشترتر دلت می خواهد بالا بیاوری روی این الکی رفتن های سالی یک بار! هر چند که خیلی ناراحت کننده است اما باور کنید ماها یکدیگر را دوست نداریم...

   + یخ داغ ; 14:31 ; دوشنبه چهارم فروردین 1393

مشکل اینجاست که...

من عاشق کنسرت رفتنم اما کنسرت رفتن عاشق من نیست!

   + یخ داغ ; 14:22 ; دوشنبه چهارم فروردین 1393

آخرین پست سال 92

+ همان طور که قبلا هم گفته ام از عید نوروز خوشم نمی آید... نه که از خود عید خوشم نیاید ها! نه! این رسم و رسومات فرمالیته اش و هیاهوی قبلش و دید و بازدید های نمایشی و تصنعی اش و خلاصه تمامی متعلقاتش باعث شده که بگویم از عید خوشم نمی آید در کل! اما خب عید نوروز هم می آید و می رود و زمین در گردش است و زندگی به روال خودش ادامه دارد چه بخواهیم و چه نخواهیم... دلم می خواهد چشمانم را ببندم و وقتی که بازش می کنم حداقل در هفتم٬ هشتم فروردین باشیم... درست زمانی که این تکاپوها و هیاهوها خوابیده باشد...

+ انشالله سال بعد همین موقع که می آیم تا آخرین پست سال ۹۳ را بنویسم در خانه ی خودمان باشم٬ کنار همسفر زندگی ام... آمین.

+ هه! پارسال همین موقع ها موهایم را با نرخ ۱۵ هزار تومان کوتاه کردم با سشوار! امسال همان جای مذکور موهایم را کوتاه کردم ۳۰ هزار تومان بدون سشوار! سال بعد گمانم با ۵۰ تومان بتوانم جلوی موهایم را کوتاه کنم فقط! واقعاکه!

+ امسال هم گذشت... و باز هم همان جمله ی همیشگی "چقدر زود گذشت و انگار همین دیروز بود...!" عمر است دیگر... می گذرد... سال و ماه و هفته٬ بهانه است و یک قرار دادی است که امضا شده ی دست ما آدمهاست فقط... چیزی که واقعیت دارد همین لحظه هاست... کاش راضی باشیم از چگونگی گذران لحظه هایمان...

+ برای همه مان لحظه هایی لبریز از آرامش و قلبی مملو از گرمای عشق آرزومندم...

   + یخ داغ ; 1:1 ; دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392

از سری در فشانی های سریالهای ما!

خانومه با مانتو و روسری نشسته جلوی آینه٬ بعد اونوقت آرایشگره در حالیکه بالا سرش ایستاده و کاسه ی رنگ مو دستشه و داره همش می زنه ازش می پرسه آماده ای دیگه؟؟ اونم میگه "بله" ...!!

آخه کارگردان محترم٬ من که نمیگم این سکانس بدون روسری گرفته بشه که! من فقط میگم خو مگه مجبورین همچین سکانسی رو هم حتما داشته باشین وقتیکه محدودیت دارین؟؟!

   + یخ داغ ; 1:58 ; پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392

کیفیت اجناس با گذشت زمان ارتباط تنگاتنگی دارد!

آرکوپال هم آرکوپال های قدیمی ...

به به ....  

   + یخ داغ ; 1:44 ; پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392

پدر عزیزم! کاش رفیقم بودی...

تمام بچگی ام٬ همان دوران ابتدایی منظورم است٬ آرزویم این بود که موهایم را چتری کنم و بپاشمشان روی پیشانی ام اما نمیگذاشتی... آرزوی روزهای کودکی ام این بود که به ناخن هایم لاک بزنم آن هم لاک قرمز٬ بدون اینکه نگران نگاه های خشمگینت باشم و مجبور به پاک کردنش نشوم... اگر مجلس عروسی کسی میشد هم یواشکی به ناخن هایم لاک می زدم و تا جایی هم که امکان داشت انگشتهایم را جمع و جور می کردم تا نبینی شان... گوشه ی کمد خانه مان لاکم را قایم کرده بودم...

به روزهای دوران تقریبا نوجوانی ام که رسیدم دلم می خواست در خانه ی خودمان راحت بگردم و تاپ های خوشگل و رنگی رنگی بپوشم... همان هایی که دختر های هم سن و سال خودم می پوشیدند و نگران عصبانی شدن کسی هم نبودند... اما تو این اجازه را به ما نمی دادی چون این چیزها را بی حیایی می دانستی! روزی که با هزار ذوق و شوق٬ پوستر شادمهر عقیلی را خریده بودم که رویش نوشته بود: چند روزه دل دیوونه می گیره همش بهونه ها٬ آتیشم می زنه هر شب جای خالیت توی خونه٬ دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره این... این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره...  ٬ بله... روزی که خریدمش و لوله اش کردم و با ذوق و شوقی سرشار خیابان را گز می کردم و در سر رویای چسباندنش به دیوار اتاقم را می پروراندم خوب یادم هست... چسباندمش و باز هم .... بله... متهم شدم به اینکه عکس مردی نامحرم را چسبانده ام به دیوار اتاقم و وااااای که چه کار غیر اسلامی و زشتی! چقدر دلم شکسته بود و چقدر احساس بی استقلالی می کردم که حتی در اتاق خودم هم نمی توانم علاقه مندی هایم را داشته باشم و نگاهشان کنم...

چند روز بعدش دو تا از عکس های بی کیفیت و سیاه و سفید گوگوش را چسباندم به همان جای قبلی به این خیال که این که دیگر نه مرد است و نه نا محرم... اما باز هم از دیوار اتاقم کنده شد چون این بار بهانه کرده بودی که این زن نامحرم است و خودت به عنوان یک مرد نباید چشمت به او بخورد و...  و من این بار با هزار استرس٬ عکس های گوگوش را چسباندم به قسمت داخلی درب کمد میز تحریرم به این امید که اقلا هر بار که کمد میزم را باز میکنم خودم چشمم بهشان بیفتد و ذوق کنم که بله من هم عکس گوگوش در اتاقم هست... هه...

بزرگتر که شدم دلم می خواست ناخن هایم را بلند کنم و بهشان برسم اما آن هم....!

کمی بزرگتر که شدم اجازه نداشتم به لب هایم رژ بزنم و اگر چنین کاری می کردم باید تحمل نگاه های عصبانی و سرزنش های همیشگی ات را هم می داشتم...

بزرگتر که شدم ازدواج کردم... وجود قاب عکس دو نفره ی من و همسرم که مربوط به روز جشن نامزدی مان است هم از نظرت کاری قبیح است و من نباید این عکس را روی میز آباژور اتاقم داشته باشم چون لباسم دکلته است...!

حالا در جوانی ام٬ کسی که برایش به ناخن هایم رنگ می بخشم٬ کسی که وقتی برایش آرایش می کنم نه تنها ایراد نمی گیرد بلکه قربان صدقه ام می رود و می گوید چقدر خوشگل شدی٬ کسی که زیبایی هایم را از چشمش قایم نمیکنم٬ کسی که کنارش هیچ ابایی ندارم که از خواننده یا بازیگر محبوبم حرف بزنم٬ کسی که رفتارش با من٬ به من حس زیبای دخترانه بودن می بخشد و مشتاق زیبایی های دخترانه ام است کسی نیست جز همسرم... اما پدر... کاش تو هم دخترانگی هایم را پذیرا بودی... هر چند که حالا دیگر خبری از آن سخت گیری هایت نیست اما کاش بال و پر آرزوهای کودکانه ام را درست موقعی که به برآورده شدنشان نیاز داشتم نمی چیدی... کاش می گذاشتی کودکی کنم و نوجوانی هم...  

حالا اما یکی از بزرگترین آرزو هایم این است که دختردار شوم و همسرم همه ی آنچه را که برایم تبدیل به حسرت روز های کودکی و نوجوانی ام شدند برای دخترکمان انجام بدهد و در کنارش البته خیلی پدر رفیقی باشد برایش...

 کاش با دلم راه می آمدی پدر .... 

 

   + یخ داغ ; 0:51 ; دوشنبه نوزدهم اسفند 1392

تعریف من از دنیای مجازی، اینی نیست که جا افتاده!

اینجا دنیای مجازیه٬ درست! ماها همو نمی بینیم٬ درست! اما یادمون نره که ماها همون آدمهای دنیای واقعا هستیم! قرار نیست که وقتی اینجاییم همه چیزمونو بندازیم یه گوشه و بشیم یک آدم عاری از هر گونه حس مسئولیت که! قراره؟؟

اصلا خودمو مثال می زنم! من نوعی٬ در مقابل خواننده های وبم مسئولم! نیستم؟! به حرمت تمام مدتی که با هم حرف زدیم هر چند کوتاه٬ وظیفه دارم اگه یه روزی خواستم اینجا رو ترک کنم و یا به هر طریق دیگه ای راه ارتباطیمو با مخاطبام ببندم٬ قبلش بهشون بگم و یا یه خداحافظی باهاشون بکنم!! من نوعی٬ برای تمام اون "زمان" هایی که مخاطبام برای خوندن نوشته هام صرف کردن احترام قائلم و حتی تصور هم نمی تونم بکنم که روزی خیلی راحت و بی هیچ حرفی یهو قیدشونو بزنم و حتی به خودم زحمت یه تشکر و خداحافظی هم ندم... تهش هممون آدمیم دیگه! اینهمه غرور چرا؟؟؟؟ اینجا فقط اینترنته! همین! چرا انقدر عوض میشیم اینجا؟؟؟؟؟!!! چه خبره مگه؟؟!! 

   + یخ داغ ; 16:6 ; یکشنبه هجدهم اسفند 1392

زندگی... یا شاید هم، شو؟!...

نازنین مادرم نمی تواند قبول کند که جهاز بدون بوفه هم می شود!! جوری این موضوع برایش غیرقابل هضم است که انگار خدای ناکرده دارم گناه می کنم که حرف از نخریدن بوفه می زنم! راستش را بخواهید این واقعا برای من بی معنی است که چیزی به عنوان بوفه یا ویترین یا هر چیزی از این قبیل٬ در گوشه ای از خانه ام باشد و تعدادی ظرف و ظروف گرانقیمت جمع آوری کنم و در طبقه طبقه اش بگذارم و آنها را نمایش بدهم! از نظر من جای ظرف در کابینت آشپزخانه است و خریدن ظرف هایی بلا استفاده و صرفا جهت نمایش دادن٬ بیهوده ترین و بی معنی ترین کاری ست که می توانم در حق خانه ام بکنم! کسی درکم نمی کند که می گویم این کار با اصول من برای زندگی٬ مغایر است و با این نمایش الکی و بیخودی حتی خودم هم پیش خودم خجالت می کشم هر بار که چشمم بهش بیفتد!!

اما هنگامی که اصرار های بیش از حد مادرم مبنی بر خریدن بوفه یا ویترین را می بینم و دلم برایش می سوزد که خب دلش به این خوش است که دخترش در خانه اش حتما بوفه داشته باشد و می آیم که مثلا فداکاری کنم و اعلام رضایت میکنم که باشد بخر اما یک ویترین کوچک و باریک که آن هم برای نمایش دادن ظرف و ظروف نباشد و به جایش چند تا کار هنری مانند آثار میناکاری شده یا امثالهم بگذارم که اقلا دارای ارزش هنری است و نمایش دادنش بی معنی نیست٬ با چشمان گرد شده ی بعضی از اطرافیان حاضر در جمع مواجه می شوم و طرز نگاهشان به من جوری می شود که انگار دارم مزخرف ترین حرف دنیا را می زنم و دیگر چرت و پرت تر از این نمی شود گفت!!

با خودم فکر می کنم عجب زمانه ای شده... کسی که بوفه داشتن و شوی ظرف و ظروف گذاشتن برایش بی معنی باشد و حرف از نوع نگاهش به زندگی بزند و مثلا بگوید که این کار با اصول و آرمان های من همسو نیست٬ انگار دارد کفر می گوید و اصلا می شود یک آدم نابهنجار و سنت شکن که اصلا "عرف" (!) را در نظر نمی گیرد و دارد تکروی می کند! اما بوفه داشتن و خرج کردن چند صدهزار و شاید هم چند میلیون تومان پول بی زبان برای خریدن یک مشت ظرف و ظروف صرفا نمایشی٬ از عادی ترین و موجه ترین کارهاست....!

دلم از نمایشی شدن زندگی ها٬ دارد می گیرد....

   + یخ داغ ; 2:7 ; پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

بابت امواج منفی درون پست، عذر میخوام :(

این خیلی بده اما حال و هوای بهاری و تابستونی روی خلق و خوی من تاثیر شدید میذاره... به طرز مرموزی فقط امواج و افکار و حس های منفیه که تمام وجود و درونمو پر می کنه و هی همینطور احساس بدبخت بودنه که به سراغم میاد و اصلا هم نمیفهمم که یهو چه جوری اینطور میشه و چرا! این روزها اینجا هوا به طرز بی شرمانه ای بهاری شده و اصلا هم خجالت نمیکشه انگار نه انگار که هنوز اسفنده!! اسفند بی خاصیت! اه!

   + یخ داغ ; 16:51 ; سه شنبه سیزدهم اسفند 1392

این بار اما من می گویم...

گاهی مردت را نوازش کن... فراموش نکن که در پس این ظاهر مردانه و خشن٬ قلبی هست نازک و مهربان... قبل از خواب به موهایش دست بکش و صورتش را نوازش کن... گاهی هم٬ تو برایش مأمن و تکیه گاه بشو و سرش را در آغوشت بگیر... قدردان زحماتش باش و اگر حتی یک چیز قابل افتخار هم در او هست بگو که به او افتخار می کنی و وجودش را دوست داری... گاهی هم به جای "باشه" بگو "چشم" و به جای "بله" بگو "جان" و مطمئن باش که با این کار کوچک نخواهی شد... همیشه به مردت حس خوب "مرد" بودن را تزریق کن و نشانش بده که چقدر حضور با کفایتی دارد برایت...

همیشه گفته اند "زن" است دیگر... نیاز دارد به این محبت ها...

بیا یک بار هم بگوییم "مرد" است دیگر... نیاز دارد به این قوت قلب ها...

   + یخ داغ ; 15:44 ; شنبه دهم اسفند 1392

کاش...

چیزی که بعد از هر خرید خسته ترم می کنه گرونی وسیله هاست و فشاری که طبعا روی پدر و مادرم میاد... یعنی واقعا به معنای واقعی کلمه خسته ام می کنه... همین که می دونی بعد از جور شدن جهاز تو و فرستادنت به خونه ی بخت٬ پدر و مادرت نمی تونن یک نفس راحت بکشن و بگن آخیش تموم شد بلکه یک نفس باید شروع کنن به آماده کردن جهاز خواهرت که اونم نامزد داره و چند ماه بعد تو باید عروسی کنه٬ غصه ی بزرگی رو به دلت می نشونه... دست روی مزخرف ترین ظرفهایی که میذارم قیمتش چشمامو گرد میکنه! و اصرارهای بیش از حد مادرم مبنی بر خریدن همه ی چیزهای با لزوم و بی لزوم ناراحت و البته خجالت زده ام می کنه... وقتی پدر و مادرم تمام زندگیشونو وقف بچه هاشون کردن... وقتی یه سفر زیارتی هم نرفتن و فقط دغدغه شون ماییم... کاش شاغل می بودم... ای کاش این رسم مزخرف یکطرفه بودن جهیزیه ور می افتاد... ای کاش...

ای کاش اینقدر شرمنده ی پدر و مادرم نمی شدم .... من خیلی شرمسارم... خیلی...

   + یخ داغ ; 1:11 ; جمعه نهم اسفند 1392

ماجراهای من و کابوس بازارگردی

از همان مجردی ام هم غصه ی بازار رفتن برای خرید جهاز را داشتم و هی با مادرم اتمام حجت می کرده ام که گفته باشم ها! من نمی آیم و حوصله ی بازار ندارم و خودت هر چه خریدی قبول دارم و اینها! اما حالا که در شرایطش قرار گرفته ام می بینم از طرفی واقعا بازار رفتن برایم زجر و عذاب است و از طرفی هم دلم طاقت نمی آورد که حتی ریزترین چیزها را هم خودم انتخاب نکنم! این است که عجز و لابه کنان به همراه مادرم راهی بازار های مختلف می شوم و در آخر هم عجز و لابه کنان برمی گردم و حال کسانی را دارم که کوهها کندند!! مخصوصا حالا که قرار است برای یکسری خریدها به شهر مادری ام هم برویم!! خدایا....... 

 

پ ن : همراهان خوب و همیشگی ام٬ به همین خاطر تا جمعه یا شنبه نیستم ...

   + یخ داغ ; 15:30 ; سه شنبه ششم اسفند 1392

ماه تولد شما چیست؟

من به طرز عجیبی به دانستن ماه تولد کسی که دارم با او ارتباط برقرار می کنم محتاجم و در این زمینه خیلی حساس شده ام به طوری که اگر اصلا هیچوقت ندانم ماه تولد آن شخص را، احساس ناامنی و بی آرامشی به من دست می دهد!! پس عزیزانم بیایید و لطف کنید و مرا از سردرگمی نجات دهید! پیشاپیش تشکر میکنم.

   + یخ داغ ; 1:33 ; دوشنبه پنجم اسفند 1392

من شب را زندگی می کنم

شب که از نیمه می گذرد، دلم یک دور هم نشینی دو نفره می خواهد با از هر دری سخنی و اینها، گاهی هم فنجان قهوه ای و کتابی، گاهی هم فقط چرخیدن در دنیای مجازی، گاهی هم فقط فکر کردن، گاهی هم...

 اصلا گاهی هوس می کنم تازه از ساعت 2 به بعد زنگ بزنم پیتزا سفارش بدهم، نمی دانید چه صفایی دارد!

کلا زندگی برای من از همان جایی رنگ می گیرد که شب تا حدی از نیمه بگذرد که سکوتش گوش آدم را کر کند! درست همان موقعی که وقتی از پنجره یا تراس به اطراف دید می زنی جز سیاهی و تاریکی و برق های خاموش چیزی نمی بینی... درست همان موقعی که تقریبا مطمئنی همه ی آدم های این حوالی خوابند... درست همان موقعی که جز صدای نفس هایت و تیک تاک ساعت، هیچ صدای دیگری نیست ... درست همان موقع ها! در چنین موقع هایی از شب خلاصه ی کلام اینکه من دلم "زندگی کردن" می خواهد... و اینجور وقتها هیچ چیزی مانند حضور یک آدم پایه به من حس خوب نمی دهد!

   + یخ داغ ; 1:1 ; دوشنبه پنجم اسفند 1392

براستی من زیادی ساده ام یا تو ؟!

من اینجا دارم غصه ی آینده ی تو رو می خورم که آخر و عاقبت زندگیت در کنار مردی که مدام داری مچشو با زنها و دخترهای مختلف می گیری، چی میشه...  تو اما در فکر اینی که پس کی میشه عروسی کنی و بری سر زندگیت تا از وسایل و لوازم نو استفاده کنی!!!!

   + یخ داغ ; 20:40 ; جمعه دوم اسفند 1392

چهارشنبه ای تاریک...

امروز برایم شبیه جمعه بود! همانقدر دلگیر و همانقدر رخوت انگیز... با چاشنی تیره شدن آسمان در وسط ظهر و نم نم بارانی که از عصر می بارد ...

   + یخ داغ ; 18:10 ; چهارشنبه سی ام بهمن 1392

راهنمایی لطفا

دلم یه فیلم سینمایی فوق ترسناک می خواد اما نمی شناسم. یه فیلم که زهره م بترکه با دیدنش! از این فیلمایی که یه گریم خیلی زیاد روی صورت بازیگر میکنن که شبیه ماسک می مونه و مثلا بازیگرو ترسناک نشون میده خوشم نمیاد! از این فیلما که توش دست و سر و گردن آدما رو با اره می برن یا از این خون آشام ها هم خوشم نمیاد! اینا چندش آوره اما ترسناک نه! یه فیلمی که از شدت وحشتناکیش عمیقا با روح و روانم بازی کنه! اگر کسی چنین فیلمی میشناسه بهم معرفی کنه ممنون میشم!

   + یخ داغ ; 16:52 ; دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392

مطلقه های عاطفی ...

هیچوقت دخترانی که همسرشان چشم چران است٬ دخترانی که همسرشان در جمع و در خلوت به باد تحقیر و صدای بلند و پرخاشگری می گیرندشان٬ دخترانی که با وجود وارد نشدن به زندگی مشترک٬ از همسرشان کتک می خورند و دخترانی از این قبیل که البته هنوز در دوران عقد به سر می برند و زیر یک سقف نرفته اند را نتوانستم درک کنم! من آن دختری که همسرش مدام با زنان مختلف دیده می شود و کرم از سر و رویش می بارد را نتوانستم درک کنم که چطور دارد با او عروسی می کند؟! من آن دختری که از شوهرش بیزار است و تنها برایش آرزوی مرگ دارد اما از او طلاق نمی گیرد صرفا به این دلیل که پسردایی اش می شود و فامیل اند و از این خزعبلات! را نمی توانم بفهمم!

البته که بسیاری از زنان سرزمین من راه برگشتی ندارند و مجبورند بین بد و بدتر٬ بد را انتخاب کنند و هیچ منبع درآمد و یا هیچ حامی و پشت و پناهی ندارند که برگردند... یا اینکه خیلی هایشان فرزندانی دارند و خود را فدا میکنند تا فرزندشان فرزند طلاق نباشد... همه ی اینها درست اما... تنها حرف من این است که من آن دختری که حمایت کننده ای دارد٬ فرزندی ندارد و خلاصه همه جوره راه برای برگشتنش باز است اما طلاق خاموش را به طلاق رسمی و قانونی ترجیح می دهد را هرگز نمی توانم درک کنم... فهمیدن این آدمها کار من نیست!

به راستی حکایت تلخیست طلاق های اعلام نشده و خاموش... و اینکه مردم این سرزمین٬ طلاق های قانونی را بدتر و قبیح تر از طلاق های خاموش می دانند٬ تلخ تر ...

   + یخ داغ ; 22:55 ; شنبه بیست و ششم بهمن 1392

شاید هم کارت شارژ حتی! :دی

عارضم خدمتتان که بنده امروز کنکور کارشناسی ارشد داده ام و اینگونه٬ پیشاپیش موجبات شادی و خنده را در بین اعضای خانه برای روز اعلام رتبه ها فراهم نموده ام! بله یک همچین آدمِ در این حد از خود گذشته ای هستم  :))))

   + یخ داغ ; 18:38 ; پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392

به به !

و امروز درست یک سال و چهار روز از سرقت ماشین ما گذشته است و همچنان در سریال های سرزمین من خفن ترین سارقان هم توسط تیم پر تلاش نیروی انتظامی دسنگیر می شوند و مالباخته به مال خود می رسد و زندگی به روال گل و بلبل خود بازمی گردد!!!!

   + یخ داغ ; 1:31 ; پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392

شرح روزی به یاد ماندنی ...

و اما ثبت سالروز تولد یک یخ داغ برای اولین بار! حقیقتش همیشه کمی سختم بود... معذب بودم که بیایم اینجا و بگویم تولدم به به چنین بود و چنان و کادوهایم فلان بود و بهمان! پس خیلی ساده میگویم تا صرفا ثبتش کرده باشم... آخر آدم هیچوقت از قضاوت شدن در امان نیست و همیشه بوده اند و هستند کسانی که می خواهند آدم را به هر بهانه ای زیر سوال ببرند و بگویند این چه کاری است و اینها دور از شأن انسانی است و نوعی به رخ کشیدن است و اینها!! این بار اما می خواهم بدون ترس از قضاوت شدن این روز را ثبت کنم... بدون در نظر گرفتن اینکه دیگران چه قضاوتی راجبم می کنند... من می خواهم این روز را ثبت کنم چون این روز را دوست داشتم ... تنها همین...

نوزدهم بهمن ۹۲ برایم روزی شیرین بود... اینکه همسرت وقت و بی وقت شادی اش از این روز را بهت نشان بدهد خوشبختی کمی نیست... اینکه مادر آدم رأس آن ساعتی که به دنیا آمده بودی بیاید تو را ببوسد و بگوید تولدت مبارک خوشبختی کمی نیست... اینکه خواهری داشته باشی که با وجود ناخوش بودن حال جسمانی اش و با وجود اینکه چند روز مانده به کنکور کارشناسی ارشدش در تکاپوی روز تولدت باشد هم درسش را و هم حالش را بیخیال شود و بیفتد به دنبال کارهای روز تولد تو٬ خوشبختی کمی نیست... اینکه دامادت برای شب تولدت کلی ذوق و شوق داشته باشد و از هیچ کاری برای شادتر کردنت دریغ نکند هم خوشبختی کمی نیست... اینکه پدرت زیاد در این حال و هوا ها نباشد اما با دلت راه بیاید و با تو بخندد هم همینطور...

و اما هدیه ی همسر نازنینم...  این تک گل زیبا ٬ این هم از نمایی دیگر ٬ یک عدد کارت که بیشتر از خود کارت٬ آن قلب اضافه ای که خودش آنجا تعبیه کرده بود و با باز کردن پاکت٬ خودنمایی می کرد خوشحالم کرده بود... من عاشق همین ظریف کاری های این مرد هستم... و کیکی که به اتفاق هم خریدیمش... این هم بعد از روشن کردن شمعها و این هم از نمایی دیگر.  و این هم کادوی اصلی که رویش را که برداشتم این را دیدم... البته ناگفته نماند که شام آن شب را هم میهمان همسرم بودیم...

همسر مهربانم می دانم که در شرایط فعلی٬ انجام این کارها برایت آنچنان راحت هم نبود... واقعا ممنونتم ...

و اینها هم هدیه های پدر و مادر عزیزم... کتاب "آن روزها" و شلوار و النگویی درست عین همان النگویی که همسرم خریده بوده و داماد و مادرخانم حسابی شوک شده بودند و ضدحالی خوردند اساسی! :دی  این هم نتیجه ی هماهنگ نکردن با هم...

و اینها هم هدیه های خواهر و داماد دوست داشتنی ام... که کاکائو و تخمه ژاپنی اش مرا کشته بود :دی

 

پ ن : دوستان عزیز من٬ ببخشید اگر به همه ی عکسها لینک دادم... یکسری دلایلی ایجاب می کرد که این کار را بکنم...

   + یخ داغ ; 1:53 ; چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392

امروز، نوزدهم بهمن

این سالها پیش نیامده که در وبلاگم حرفی از سالروز تولدم بزنم... نمی دانم چرا اما نخواستم... امروز اما می خواهم بگویم... و امروز بیست و سه سال از عمر من گذشت ... 

 

پ ن : حکایت تلخی است که این روزها همه ی حرفها پیامکی شده و آدمها حتی صدای همدیگر را هم نمی شنوند برای تبریک ها ...

   + یخ داغ ; 15:55 ; شنبه نوزدهم بهمن 1392
← صفحه بعد