چکه چکه های یک تکه یخ داغ

آنگاه که عشق را احساس کردم، دانستم که، زنده ام

اندر احوالات سینمای خوشگل ایران

اولش فیلم اینطور شروع میشه که دختره دانشگاه آزاد قبول میشه ولی بخاطر شرایط مالیِ ضعیف خانوادش نمیتونه ثبت نام کنه. بعد یه سکانسی از فیلم هست که ازش میپرسن شبانه ای؟ میگه نه. روازنه!!!!!  

حالا این هیچی.  

جای دیگه ای از فیلم، آقاهه از دختره میپرسه دانشگاه میری؟ میگه: نه، برا نیمسالِ اول نتونستم ثبت نام کنم. می پرسه: چرا؟ میگه: نتونستم شهریه اش رو جور کنم.  

بعد از دو سه تا جمله ی دیگه ای که بینشون رد و بدل میشه، آقاهه ازش می پرسه امروز ساعت چند کلاس داری؟؟؟ (!!!!!!) میگه: طرفای بعدازظهر !!!!!!!!! 

بعدِ دیدنِ این فیلم این حس بهم دست داد که کارگردانش شاید توی دانشگاه، واحدی به نام "بیننده شعور ندارد" پاس کرده بود! والا !

   + یخ داغ ; 17:42 ; سه شنبه چهارم آذر 1393

ازدواجهایی بی شناخت ...

جهان سوم اونجاییه که قبل از جاری شدن صیغه طلاق، هزار جور مراحل مشاوره و... برات میذارن اما قبل جاری شدن صیغه ی عقد نه!!!!  اونجاییه که این مراحل مشاوره برای ازدواج، جزو اجبارها نیست! و اینگونه هستش که شدیم یکی از کشورهایی با آمار بالای طلاق!  

   + یخ داغ ; 17:33 ; سه شنبه چهارم آذر 1393

دلیل غیبت این روزها

روزهایی که گذشت، به هیچ عنوان دل و دماغ ثبت پست و وبلاگخوانی و... را نداشتم... به همان دلیلی که همه مان می دانیم... حتی دلِ نوشتنش را ندارم!

اما خب چه می شود کرد... زندگی همچنان جریان دارد و زمان چه معجزه ها که ندارد! ناراحتی های روزهای اخیرم رویم تاثیر بدی داشت گمانم... بدنم سیگنال های بدی را برایم می فرستد... نشانه هایی که با مصرف داروها دیگر در بدنم محو شده بودند اما حالا برگشته اند... که اگر این برگشتن ها چیز مهمی باشند، باید بگویم که رسما بدبخت شده ام! البته دو کلمه ی آخرم را زیاد جدی نگیرید! واژه جایگزین پیدا نکرده بودم! دعا می کنم به خیر بگذرد...

   + یخ داغ ; 11:53 ; پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393

البته دست کمی از هندی ها هم ندارم :دی

فلفل سیز، فلفل قرمز، فلفل دلمه، فلفل سیاه، فلفل بوته ای، فلفل درختی، سس قرمز تند، فلفل پشت درختا، فلفل روی آب، فلفل اینجا، فلفل اونجا، فلفل همه جا... غضنفر داره بهشتو برای هندیه توصیف میکنه تا ایمان بیاره :)))))

این پیامک چند وقت پیش به دستم رسید و داشتم با خودم فکر میکردم که اگه یکی میخواست با توصیف بهشت کاری کنه که من ایمان بیارم یقینا باید همین ها رو در مورد "کاکائو" به من میگفت :))))) :دی

لازمه که بگم خدایا شکرت بابت خلق کاکائو :))))))))

پ ن : دارم میرم سمنان. تا شنبه برمیگردم ...

   + یخ داغ ; 15:7 ; سه شنبه بیستم آبان 1393

من اندروید ندارم!

آدمها چنان درگیر واتس آپ و وایبر و لاین و تانگو و مانگو و... شده اند که گیج می شوند که اول کدامشان را چک بکنند. بعد من هیچکدام اینها را ندارم که هیچ! بلکه اهل اف بی هم نیستم و کلا عشق من وبلاگم است و این سوسول بازی ها به ما نمی آید و هیچ هم احساس عقب ماندن از دیگران را ندارم، تازه گوشی ام هم جاوا است و البته از شما چه پنهان، شبها موقع خواب سعی می کنم با دکمه هایش آرام کار کنم تا صدای تخ تخ اش کسی را آزار ندهد یک وقت! خلاصه ما هم اینگونه خوشیم و چه بهتر که همین گونه خوشیم چون آدمهای زیادی را دیده ام که آنطوری خوش بودند و همانگونه که در ابتدای پست گفته ام همه ی چیزهای خفن و باکلاسِ امروزی را داشته اند ولی دیگر وقتِ خاراندنِ سرشان را هم نداشته اند. تازه بعضی هایشان هم که گند زده شد توی زندگی زناشویی شان که البته این موردش خیلی چیز ناجوریست.

   + یخ داغ ; 23:48 ; جمعه شانزدهم آبان 1393

کاش مرا ببخشی ...

دیشب خجالت کشیدم... از خودم بدم آمد... من خیلی بدم .. خیلی .. یادم می رود گاهی چه عهد و پیمانی می بندم با آن بالایی ... یادم رفته بود که چگونه التماسش را می کردم که خدایا مشکل جسمانی ام هر چه که هست فقط کاری کن که با دارو سر و تهش هم بیاید... آن اوایل خواهشم این بود که تا آخر عمرم دارو خور نشوم ... اما این آخری ها که با عکسها و آزمایشها دستگیرم شد که اوضاعم بی ریخت تر از این حرفهاست، به یک عمر دارو خوردن هم قانع شده بودم و به او گفته بودم حاضرم تا آخر عمرم هم که شده دارو بخورم اما خدایا فقط به همین جا ختم شود لطفا ... نه بیشتر... که لطف خدا شاملم شد و ماجرا به همین جا ختم شد.. اما یادم رفته بود که بابت همین دعایم چه قول هایی به او دادم.. که دائم شکرگزارش باشم... که همینکه وضعیتم از این بدتر نشود برایم یک دنیاست.. یادم رفته بود التماس هایم را.. یادم رفته بود لطف بزرگش را ... و در کمال ناشکری و پررویی دیشب اشک ریختم... به خاطر حال خودم اشک می ریختم و به همسرم می گفتم چه فایده؟؟ من که همیشه بیمارم! من که همیشه باید تحت کنترل باشم! من که دیگر بچه دار شدنم هم تحت الشعاع قرار گرفته! من که بیماری ام خاص است و از این به بعد خداتومن هزینه ی آزمایشها و داروهایم است! من که....... !! گفتم و گفتم و گفتم... غلط کردم که گفتم... اشتباه کردم... من دیشب ناشکری کردم... من دیشب یادم رفته بود که برای رسیدن به همین وضعیت هم کلی التماسش را کرده بودم... چقدر بنده ی فراموشکاری ام... چقدر از پرروئی ام بدم آمد... خیلی حس بدی است... خدایا٬ مثل همیشه فقط مرا ببخش ... همین...

 

پ ن: همچنان بدون کامپیوتر به سر می بریم و الان برای دقایقی از لب تاپ خواهر استفاده نمودیم.

   + یخ داغ ; 16:12 ; پنجشنبه هشتم آبان 1393

The conjuring

بالاخره بعد از مدتها یک فیلم ترسناک درست و درمون دیدیم... به کسانی که دوستدار ژانر ترسناک هستند توصیه می کنم دیدن این فیلم رو از دست ندید ...

   + یخ داغ ; 3:12 ; سه شنبه بیست و نهم مهر 1393

چهارشنبه ها مال منند

حتی اگر همه ی اتفاق های خوب دنیا در روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه و پنجشنبه و جمعه ی هفته بیفتند٬ برای من اما باز هم چهارشنبه ها بهترین و خوشگل ترین روزهای سال اند! اینطوری بهتان بگویم که اصولا من معتقدم که چهارشنبه ها فقط برای من اند و اصلا سندش شش دانگ به نام خودم خورده است و عشقی میکنیم با هم و کلا همینی که هست! اینجوری.

   + یخ داغ ; 14:36 ; چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393

ممنونم خدای خوبیها ...

* خدا را شاکرم که نتایج آزمایشاتم رضایتبخش بوده... هر چند که همچنان بیماری در بدنم شعله ور است و به خاموشی نرسیده اما همینقدر که وضعیتم از آن مرحله ی حاد خیلی بهتر شده جای خوشحالی و شکرگزاری برایمان دارد... زیاد سرتان را درد نیاورم٬ برای به خاموشی رساندنش تا سه ماه دیگر همچنان همین روند درمانم ادامه خواهد داشت تا ببینیم چه پیش آید...  قطعا دعاهای شما عزیزان هم بی تاثیر نبوده و دست تک تکتان را می بوسم بابت دعاهای خیرتان... ممنونِ همه تان هستم که در حقم لطف داشتید و دعای خیرتان را بدرقه ی راهم کردید... محبتتان در دلم محفوظ است ...

** عارضم خدمتتان از آنجایی که عصرِ روز شنبه نوبت دکتر داشتم٬ عصرِ روز جمعه و صبحِ روز شنبه را در بازارهای شوش و مولوی گذراندم و اندک خریدی هم انجام دادم... که البته از بینِ خریدهایم٬ دوتایشان را با شک خریدم... دیدید یک وقتهایی از چیزی خوشتان می آید اما نمی دانید چرا در موردش مرددید و فقط نیاز دارید تا نظر اطرافیانتان را بشنوید؟؟ من هم اکنون همانگونه شده ام و بسیار مشتاق شنیدن نظرات شما عزیزان هستم...

برای روتختی خیلی گشتم که یک چیزِ مصرفی و غیرتزئیناتی گیر بیاورم که طرح و رنگش هم باب میلم باشد... در حالی که به دنبال یک روتختی با طیف رنگهای سفید و بنفش و صورتی می گشتم٬ در نهایت این روتختی را پسندیدم! نمی دانم چرا اما یک حس آرامشی را به من القا می کرد... به نظر شما سرد و مرده است؟؟

و بعدی هم سرویس اوپال بود... که بینِ این سرویس و این سرویس گیر افتاده بودم که در نهایت همان اولی را انتخاب کردم... هر چند که اینها سلیقه ای است و نمی شود به طور مطلق گفت اما ممنون می شوم بگویید کدامشان زیباترند؟  و این هم هر دوی آنها در کنار هم.

و مثل همیشه نظرهایتان برایم شنیدنی و ارزشمند هستند ...

   + یخ داغ ; 17:45 ; یکشنبه بیستم مهر 1393

برای اطلاع شما مهربانانم

امشب اگر خدا بخواهد راهیِ تهرانیم. این دو ماه هم گذشت و شنبه همان روزی است که بالاخره تکلیفم را با بیماریِ پیش آمده می دانم... لطفا برایم دعا کنید تا نتایج آزمایشاتم رضایتبخش باشد و این دو ماه درمان نتیجه داده باشد و اقلا تا حدی بیماری را در بدنم خاموش کرده باشد...

به محض برگشتن٬ خبرش را برایتان خواهم نوشت. مراقب خودتان و خوبی هایتان باشید. فعلا...

   + یخ داغ ; 11:56 ; پنجشنبه هفدهم مهر 1393

لازم هست که بگویم خصوصا شب هایش؟

پائیز باشد٬ باران به شدت ببارد٬ صدای باد توی گوشت بپیچد و هر از گاهی هم پیچ و تابی به پرده ی اتاق بدهد... از این بهتر نمی شود...  این لحظات از عزیزترین لحظه های زندگی من هستند... هنوز و همیشه...

   + یخ داغ ; 16:35 ; سه شنبه پانزدهم مهر 1393

یک جاهایی کم می آورد آدم

هی می خواهم خودم را بزنم به بیخیالی اما نمی شود که نمی شود! نمی توانم به زور به خودم بقبولانم که خیلی خوبم! می خواهم آزادانه بگویم خسته شده ام... از اوضاع و احوال این روزهایم خسته شده ام! از تلقین های مکررم خسته شده ام! دیگر نمی توانم هی به خودم تلقین کنم که عالی ام! واقعیتش این است که من اصلا عالی نیستم و در خیلی از کارهای روزمره ام هم مانده ام! تمام بدنم درد می کند. کمرم خرد و خاکشیر است و پاهایم یاری نمی کند که حتی راحت پله ها را گز کنم. دستهایم درد می کند. بی حال و بی جانم. درد پاهایم نمی گذارد مثل سابق پیاده روی کنم و این کورتون های لعنتی تا حالایش هشت کیلو به وزنم اضافه کرده اند و از ظاهر خودم حالم بد است!! که این مورد آخر برایم از همه ی جوانب بیماری ام سهمگین تر و آزاردهنده تر است. می خواهم حلقه لاغری را مثل سابق دور کمرم بچرخانم تا اقلا کمی جبران پیاده روی نکردنم بشود اما به یک دقیقه نکشیده کم می آورم و خسته می شوم. به معنای واقعی کلمه جان ندارم! خسته شده ام دیگر... روال زندگی ام مختل شده... مستاصلم کرده این اوضاع ...  

پ ن: این پست صرفا در جهت تخلیه روانی نوشته شده و نه از سر جلب دلسوزی. باید جایی می گفتمشان... 

   + یخ داغ ; 12:18 ; یکشنبه ششم مهر 1393

از هر دری سخنی

* چند شب قبل رفته بودیم یکی از این تالارها را ببینیم برای عروسی مان. قبولش داشتم و فقط چیدمان میز و صندلی هایش چنگی به دلم نمی زد و مردد بودم. این شد که مدیر تالار بهمان پیشنهاد داد که فلان شب بیایید ما مراسم داریم بنشینید در مجلس و همه ی جوانب تالار را بررسی کنید مانند دی جی و رقص نور و فضا و پذیرایی از مهمانان و... این شد که رفتیم و نشستیم و در نهایت صد در صد از فکر آنجا بیرون آمدیم! انصافا سالن شیک و مدرنی داشت اما فضای کوچک سالن و چیدمانِ رستورانیِ میز و صندلی ها خیلی فضا را شلخته کرده بود و رقص نور و دی جی اش هم هیچ امتیاز خاصی نسبت به جاهای دیگر نداشت و بیخودی دو سه برابر گرانتر بود! این هم نمای بیرونی تالار :) 

** نقاش آمده و دارد دربهای داخلی خانه ی آینده مان را نقاشی می کند. دیروز رفته بودم بالای سرش و بعد از کلی رنگ ترکیب کردن یکی از آن رنگها را انتخاب کردم که رنگ چوب بود. نه فندقی بود و نه روشن. خیلی جزئی هم تن زیتونی داشت که با دستگیره هامان ست بشود. اما امروز که رفتم نتیجه ی کار را ببینم با چنین صحنه ای مواجه شدم. احساس کردم کمی تیره تر از رنگ درخواستی ام شده و تن زیتونی اش هم پیدا نیست! باز با خودم گفتم سخت نگیر دختر... همین هم خوب است و خشک که بشود روشن تر هم می شود... بد رنگ شده؟

*** این پست را که خاطرتان هست؟؟ این هم ایده ی خلاقانه ی بنده به جای میله استیل :)))  چرا اینطور نگاهم می کنید؟! زود قضاوتش نکنید :)) گلدانهای رنگی کوچک که برود داخلش٬ جالبتر هم می شود :))) بیایید بگویید خوب شده لطفا :)))))

**** چند روز پیش٬ همسرم با ذوق و شوق٬ چند مدل سبزی خوردن در باغچه ی حیاط خانه ی آینده مان کاشت... امروز رفتم و با چنین صحنه ای مواجه شدم و دلم غنج رفت... شاهی های ناز باغچه ی ما :)

***** یادتان هست قبلتر ها گفته بودم "مترونیدازول" خر است؟؟ حالا حرفم را پس می گیرم و مفتخرم که بگویم "مترونیدازول" اصلا عشق من است و خیلی هم خوشمزه و مهربان است و ما با هم خیلی هم دوستیم! در عوضش "کورتون" خیلی خر است! و هزاران فحش بد دیگر! با اینهمه اما٬ اگر "کورتون" همراه با چنین عصرانه ای باشد من تمام فحش هایم را پس می گیرم که هیچ٬ قربانش هم می روم تازه! :دی

   + یخ داغ ; 11:58 ; سه شنبه یکم مهر 1393

شب هایش که دیگر خداست...

رفت ... تابستان را می گویم. دارد می آید فصل عاشقی، فصل دلتنگی، فصل بیقراری ها٬ فصل خوشرنگ خدا ...  و چه خوشبختم من!

پاییز و زمستان با همه ی بی طراوت بودنشان برای من خدای فصل ها هستند. سوزِ سرما و هوای پاکیزه و شعله ی آرامِ بخاری ها و در و پنجره های همیشه بسته و سکوتی دوست داشتنی و تمامی خاطرات خوشرنگی که همه شان در همین شش ماه اتفاق می افتند... اصلا همه ی حس و حال های فوق العاده مختصِ همین شش ماهِ طلایی ست و باور کنید هیچ اغراقی در کار نیست اگر بگویم شب های پاییز و زمستان٬ از بهترین لحظه های زندگیست ...

   + یخ داغ ; 12:51 ; دوشنبه سی و یکم شهریور 1393

چالش کتابخوانی

به دعوتِ آوای عزیزم این پست در راستای معرفی کردن کتابهایی ثبت شده که از خوندنشون لذت بردم و به بقیه هم توصیه می کنم بخونن...  

شازده کوچولو ( آنتوان دو سنت اگزوپری )

وقتی نیچه گریست ( اروین د. یالوم )

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد ــ کیمیاگر ــ یازده دقیقه ــ شیطان و دوشیزه پریم ( پائولو کوئیلیو )

عقاید یک دلقک ( هاینریش بل )

کافه پیانو ( فرهاد جعفری )

کویر ( دکتر علی شریعتی )

راز هستی ( روندا بایرن ) 

البته کتابهای دیگه ای هم هست که یا هنوز کامل نخوندمشون و یا هنوز شروعشون نکردم اما تصورم اینه که باید عالی باشن. مثل :

 خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت ( شرمن الکسی ) که هنوز اوایلشم اما خیلی دارم لذت می برم از خوندنش.

زهیر ( پائولو کوئیلیو )

پرنده خارزار ( کالین مکالو ) اینو هم اوایلشم و به نظر کتاب جالبی میاد.

چشمهایش ( بزرگ علوی )

البته اینا در حالیه که کتابهای شعر رو فاکتور بگیریم. من شخصا عاشق شعر و ادبیاتم و با کتابهای شعر هم خیلی عشق میکنم و لذت می برم... اگه بخوام مثال بزنم باید اشاره کنم به اشعار مولانا٬ بیدل دهلوی٬ وحشی بافقی٬ سیمین بهبهانی٬ فاضل نظری٬ فروغ فرخزاد٬ شهریار٬ شاملو٬ اخوان ثالث، مشیری و بعضی غزل های معاصر. و به کسانی که اهل شعر هستن هم اینا رو توصیه می کنم.

و اما دوستانی که من دعوتشون میکنم به نوشتن این پست :

 آبی

نفر اول/حنا

رادیکال منفی 2

با تشکر از همراهی همه ی دوستان و آوای خوبم بابت این دعوت شیرین :)

   + یخ داغ ; 14:30 ; دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393

برای خانوم گولو :) خوشبخت باشی رفیق ...

امروز اولین روز از زندگی مشترک توست نازنینم و من دنیا دنیا خوشبختی و عشق و آرامش برایت آرزو دارم... گوارای وجودت احساس زیبای همخانه شدن با مرد زندگی ات...

یک دنیا تبریک به تو عروس دوست داشتنی... 

   + یخ داغ ; 19:11 ; شنبه بیست و دوم شهریور 1393

هانا ...

خودم هم درک نمی کنم اینهمه عشقم به تو رو ... که چرا اینقدر دنیای منی... که چرا مثل پاره ی تن خودم دوستت دارم... یک جور عجیب و ناجوری دلتنگتم نفس ... بی اندازه می خوامت دردت به جونم... دلم داره می ترکه از شدت دوست داشتنت... اینچنین حجمی از دوست داشتن در باورم نبود... مهرت رو خدا هیچوقت از دلم نگیره الهی...

   + یخ داغ ; 18:37 ; دوشنبه هفدهم شهریور 1393

صرفا جهت ثبت لحظه ها

از آنجایی که ما بسیار عاشق خاطرات تصویری هستیم و می میریم برای ثبت و مرورشان٬ و باز هم از آنجایی که از بدِ روزگار زیاد هم اهل اف بی مف بی نیستیم که برویم آنجا و بگوییم یه روز خوب و اینها٬ آمدیم همینجا یک شب خاطره انگیز را ثبت کنیم و بگوییم یک شب خوب٬ میهمان دختردایی عزیز بابت شیرینی کارش :) و بعدش برویم! شب خوبی بود... همین...

   + یخ داغ ; 1:4 ; جمعه چهاردهم شهریور 1393

چند کلمه با تو ...

این روزهایت را خوب می بینم... خستگی هایت را٬ فشارهای روی دوشت را٬ مشکلاتی که بیش از حد ظرفیتت داری متحمل می شوی را٬ صبوری ها و دم نزدن هایت را٬ نگرانی هایت را٬ در خود فرو رفتن ها و در دل چه کنم هایت را٬ بی خوابی هایت ها٬ همه و همه را می بینم مرد صبور من... می دانم... خوب می دانم داری چه می کنی.. خوب می فهمم که اینکه اینجا در اتاق خودم آسوده نشسته ام و خیالم بابت آینده ام راحت است٬ از برکت وجود تو و تلاشهای بی وقفه ی شبانه روزی ات است که برای رفاه و آرامش آینده مان می کنی... این روزها در اوج فشارهای مالی و کاری و جسمی و روحی ات قرار داری و من این را خوب می فهمم و حس می کنم... می خواهم بدانی که چقدر قدر این "مرد" بودنت را می دانم٬ قدر "تکیه گاه" بودنت٬ قدر "شانه خالی نکردنها" و قدر "حامی" بودنت را ...

می دانم روزهای جوانی ات چگونه می گذرد... می بینم هم سن و سالانت را که چگونه جوانی می کنند و پشتشان گرم است به شخصی به نام پدر ... تو اما تمام سال های جوانی ات را به کار گذرانده ای... تمام روزها و لحظه هایت را اندیشیده ای که چگونه از پس آینده برآیی... از احتیاجات روحی ات می زنی٬ از تفریحاتت٬ از پوشاکت و ... می زنی تا من راحت تر زندگی کنم.. تا "ما" با هم راحت تر زندگی کنیم ...

می خواهم بدانی شانه به شانه ات خواهم آمد و سرم را با افتخار بالا می گیرم از داشتنت... از بودن در کنارت... حس خوب امنیت در کنار تو شیرین ترین حس دنیاست... ما با هم خوشبخت می شویم اگر شانه به شانه ی هم بمانیم مـردِ مـهـربـان و دوست داشـتـنـیِ مـن . . .

   + یخ داغ ; 19:18 ; دوشنبه دهم شهریور 1393

روز دختر رو زیاد دوست دارم :)

یادش بخیر یک زمانی سال ۸۸ که داشتیم عقد میکردیم٬ موقع خرید عقد٬ تمام وسایل و لوازم آرایشی رو گرفتم اونم مارکهای خوب٬ شده بود حدودای صد و پنجاه تومن! بعد من دیروز رفتم چهار تا چیز ساده خریدم شده هفتاد و دو تومن! خدا به دادمون برسه برا خرید عروسی  

این عکس رو واسه این گذاشتم که واسم بمونه... که یادم باشه نازنین مادرم به مناسبت روز دختر سال ۹۳ چی برام زحمت کشید... و از اونجایی که اینا تموم شدنیه عکسش خواستم بمونه برام...

و این هم کادوی همسر خوبم به همون مناسبت :)

پدرم هم که زحمت کشید و با سادگی خاص خودش دو تا کارت شارژ بهم داد و کلی حسهای خوب تقدیمم کرد اما عکسی ازش ندارم... بیچاره باباها :( فقط بدون همینقدر که به این روز اهمیت دادی واسم یک دنیاست نازنین پدرم :)

   + یخ داغ ; 17:46 ; دوشنبه دهم شهریور 1393

یک چهارشنبه ی زیبای دیگه :)

کنسرت امشب واقعا چسبید جای دوستان خالی :) بسیار عالی بود... امشب هم شبی به یاد ماندنی شد برام... الهی که پاشایی عزیز همیشه تندرست و برقرار باشن... آمین..

   + یخ داغ ; 3:33 ; پنجشنبه ششم شهریور 1393

لازمم بود...

توی این اوضاع و احوال یکنواختی و روزمرگیِ تمام٬ دلم یک حال اساسی می خواست که روحیه ام را از این رو به آن رو کند. هر چند که از حق نگذریم خانواده هم برایم کم نمی گذارند و به نوبه ی خودشان سعی دارند مدام برایم تنوع ایجاد کنند و مرا به این طرف و آن طرف می برند و به قول خودشان دلشان می خواهد دورم را شلوغ کنند تا روحیه ی شادابی داشته باشم.. اما انگار دلم یک چیز متفاوت تر و ارضاکننده تری می خواست... تا اینکه امروز٬ رزرو بلیط کنسرت یکی از خواننده های محبوبم آن حال اساسی و جانانه ای را که می خواستم بهم داد... چهارشنبه ی همین هفته٬ کنسرت مرتضی پاشایی...

   + یخ داغ ; 16:39 ; شنبه یکم شهریور 1393

روحت شاد سیمین بانوی ایران زمین ...

 

نگاهم به قفسه ی کتاب هایم می افتد و به یادم می آورد که دیگر رفته ای٬  بانوی ترانه و مهر ...

بانوی غزل ... بانوی عشق ...

   + یخ داغ ; 12:18 ; پنجشنبه سی ام مرداد 1393

چی در بیاد این خونه :))))

از این میله های استیل سبد دار که توش میوه و بطری و گیلاس و اینا می چینن واسه رو اپن٬ از همونا! اینو نخواستمش واسه اپن آشپزخونه ام! همه هم همینو می زنن! به نظرم زیاد نمایشی و بی معنی میاد و اینکه آدم رو به یاد کافه ها میندازه! به جاش از خودم یه طرح دیگه زدم و با اعتماد به نفس برای همسر و آقایی که کابینت هامونو داره میسازه شرحش دادم و قشنگ می فهمیدم چه حس استیصالی دارن از دست من که قیافشون موقع توضیح دادنم تقریبا این شکلی شده بود    

به من که میگن این مدل بی ریخت میشه اما من که اینطور فکر نمیکنم  

   + یخ داغ ; 17:48 ; چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393

هاله .....

هاله؟؟؟؟

 هاله جانم؟؟؟؟؟؟؟ 

چرا بی خبر؟؟؟؟

چرا اینجوری؟؟؟؟ ..........

   + یخ داغ ; 0:42 ; جمعه بیست و چهارم مرداد 1393

موقت

بازم من زحمت دارم براتون رفقا :)

یه مشورت ازتون می خوام که اگه مایل بودین٬ بفرمایید ادامه مطلب تا براتون بگم...

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 16:15 ; سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393

یک نفر به من کمک کند :))

تشخیص "کرون" قطعی شده و من رسما سه روزی می شود که شروع به خوردن داروها کرده ام که یکی از آنها "کورتون" است که روزی شش عدد می خورم! حق با شما بود هاله جان...

مانده ام چاقیِ ناشی از مصرف کورتون را چگونه کاهش دهم تا مهرماه که عروس می شوم ناجور نشوم.. فعلا که نمک و شیرینی جات را به کل قطع کرده ام... و پیاده روی را در برنامه هایم گنجاندم. و اما یک مسئله که این روزها مرا درگیر کرده این است چطور حفظ آرامش کنم! حقیقتش این بیماری به طرز وحشتناک و شدیدی به استرس و حرص و... واکنش نشان می دهد و می زند همه چیز را نابود می کند!! آنقدری که به من تاکید شده که استرس نداشته باشم و فقط در شادی و آرامش باشم حساس شده ام! مانند بچه ای که از چیزی یا از کاری منع می شود و حساس تر میشود٬ حساس شده ام و مدام استرس این را دارم که نکند استرس داشته باشم!!! هه!! کنترل آرامش برایم سخت شده و برای دور کردن استرس باید حتما تمرکز کنم! هی بیخودی احساس میکنم استرس دارم! داستانی شده! هعی خدا

   + یخ داغ ; 10:59 ; شنبه هجدهم مرداد 1393

خانمهای نازنین٬ راهنمایی لطفا ...

دوستای خوبم ممنون میشم اگر اطلاعی در این زمینه دارین راهنماییم کنین... بین اجاقهای خارجی چه مارکی رو پیشنهاد می کنید؟ یه اجاق گاز خوب که شعله هاش قوی باشه و فر عالی داشته باشه که اذیتم نکنه.. خودم مارکهای "لاجرمانیا" و "بوش" و "آریستون" و "تکنوی ایتالیا" مدنظرم هست... شما اینا رو می شناسین؟ نظرتون چیه؟ ...

   + یخ داغ ; 17:6 ; جمعه دهم مرداد 1393

بالاخره کوتاه آمدم!

بــــــلــــه ....   بنده امروز بالاخره این طلسم زندگیم رو شکستم و برای خودم کرم ضد آفتاب خریدم! باورتون میشه من تا حالا به طور جدی از ضد آفتاب استفاده نکردم؟؟! چون تنبلیم می اومده و البته تحملشو روی پوستم نداشتم! کلا تحمل هیچ چیزی رو روی پوستم ندارم! اما خب امروز ندای درونم بهم اولتیماتوم داد که همچین مغرور هم نباش و فکر نکن همین شکلی می مونی ها! اگه از حالا مراقب نباشی بعدها که سنت بالاتر رفت پوستت داغون میشه! این شد که تا دیدم تنور داغه گفتم نون رو بچسبونم! این ندای درونم تا حالا کجا بوده والا من نمی دونم! :دی

   + یخ داغ ; 3:7 ; دوشنبه ششم مرداد 1393

دچارم می کنی هر بار ...

از وقتی که دکتر اینجا واسم تشخیص "کرون" داده، همسرم مدام راجع بهش باهام شوخی می کنه تا زیاد بهش جدی فکر نکنم و روحیه ام رو عوض کنه :) چند روزی بود که که هی میزد به شوخی و می گفت اصلا از این به بعد میخوام صدات کنم کرون! و مدام با یه لحن بامزه صدام می زد کرون جان؟! و کلی می خندیدیم... تا اینکه امروز یهو زنگ می زنه بهم میگه: راستش هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم چیزی جز "هستی من" بهت بگم... تو فقط هستی منی ...

   + یخ داغ ; 12:11 ; شنبه چهارم مرداد 1393
← صفحه بعد