چکه چکه های یک تکه یخ داغ

آنگاه که عشق را احساس کردم، دانستم که، زنده ام

چند کلمه با تو ...

این روزهایت را خوب می بینم... خستگی هایت را٬ فشارهای روی دوشت را٬ مشکلاتی که بیش از حد ظرفیتت داری متحمل می شوی را٬ صبوری ها و دم نزدن هایت را٬ نگرانی هایت را٬ در خود فرو رفتن ها و در دل چه کنم هایت را٬ بی خوابی هایت ها٬ همه و همه را می بینم مرد صبور من... می دانم... خوب می دانم داری چه می کنی.. خوب می فهمم که اینکه اینجا در اتاق خودم آسوده نشسته ام و خیالم بابت آینده ام راحت است٬ از برکت وجود تو و تلاشهای بی وقفه ی شبانه روزی ات است که برای رفاه و آرامش آینده مان می کنی... این روزها در اوج فشارهای مالی و کاری و جسمی و روحی ات قرار داری و من این را خوب می فهمم و حس می کنم... می خواهم بدانی که چقدر قدر این "مرد" بودنت را می دانم٬ قدر "تکیه گاه" بودنت٬ قدر "شانه خالی نکردنها" و قدر "حامی" بودنت را ...

می دانم روزهای جوانی ات چگونه می گذرد... می بینم هم سن و سالانت را که چگونه جوانی می کنند و پشتشان گرم است به شخصی به نام پدر ... تو اما تمام سال های جوانی ات را به کار گذرانده ای... تمام روزها و لحظه هایت را اندیشیده ای که چگونه از پس آینده برآیی... از احتیاجات روحی ات می زنی٬ از تفریحاتت٬ از پوشاکت و ... می زنی تا من راحت تر زندگی کنم.. تا "ما" با هم راحت تر زندگی کنیم ...

می خواهم بدانی شانه به شانه ات خواهم آمد و سرم را با افتخار بالا می گیرم از داشتنت... از بودن در کنارت... حس خوب امنیت در کنار تو شیرین ترین حس دنیاست... ما با هم خوشبخت می شویم اگر شانه به شانه ی هم بمانیم مـردِ مـهـربـان و دوست داشـتـنـیِ مـن . . .

   + یخ داغ ; 19:18 ; دوشنبه دهم شهریور 1393

روز دختر رو زیاد دوست دارم :)

یادش بخیر یک زمانی سال ۸۸ که داشتیم عقد میکردیم٬ موقع خرید عقد٬ تمام وسایل و لوازم آرایشی رو گرفتم اونم مارکهای خوب٬ شده بود حدودای صد و پنجاه تومن! بعد من دیروز رفتم چهار تا چیز ساده خریدم شده هفتاد و دو تومن! خدا به دادمون برسه برا خرید عروسی  

این عکس رو واسه این گذاشتم که واسم بمونه... که یادم باشه نازنین مادرم به مناسبت روز دختر سال ۹۳ چی برام زحمت کشید... و از اونجایی که اینا تموم شدنیه عکسش خواستم بمونه برام...

و این هم کادوی همسر خوبم به همون مناسبت :)

پدرم هم که زحمت کشید و با سادگی خاص خودش دو تا کارت شارژ بهم داد و کلی حسهای خوب تقدیمم کرد اما عکسی ازش ندارم... بیچاره باباها :( فقط بدون همینقدر که به این روز اهمیت دادی واسم یک دنیاست نازنین پدرم :)

   + یخ داغ ; 17:46 ; دوشنبه دهم شهریور 1393

یک چهارشنبه ی زیبای دیگه :)

کنسرت امشب واقعا چسبید جای دوستان خالی :) بسیار عالی بود... امشب هم شبی به یاد ماندنی شد برام... الهی که پاشایی عزیز همیشه تندرست و برقرار باشن... آمین..

   + یخ داغ ; 3:33 ; پنجشنبه ششم شهریور 1393

روی سخنم با شماست ...

+ هر از گاهی آن بالای صفحه می نویسم soot.blogfa.com و enter را فشار می دهم به این امید که شاید نوشته هایت را ببینم نه کلماتی نظیر "خازن" را! می دانم اگر برگردی خبرم می کنی اما باز هم یک نیرویی مرا می کشاند به آنجا... و دلم می گیرد که نیستی هاله... بد هم می گیرد...

+ وقتی تو را می بینم که این روزها آنقدر بی حوصله ای که کامنتها را بدون پاسخ تاییدشان می کنی٬ هر از گاهی می آیی دو سه خطی از حال این روزهایت می نویسی و می روی و خودت را کناره می گیری٬ از حال ناخوشت دلم می گیرد حنا...

+ هر روز به خانه ی مجازی ات سر می زنم و نگاهم انتظار آمدنت را می کشد اما همین که می دانم کنار نازنین مادرت هستی و حالت خوب است خیالم راحت است اما جای خالی ات هم بد احساس می شود برایم٬ یاسی...

+ حضور کمرنگت در اینجا هرچند آزاردهنده است اما می دانم که می خوانی ام... راضی ام به راحتی ات اما گاهی هم حق بده که دلتنگ حرفهایت و رد حضورت شوم٬ آبی...

+ نبودنت این چند ماه اخیر هیچ باعث نشده که کمرنگ شوی برایم... آرزو دارم بیایی و هی بنویسی که خوبی و روزهایت آرام است ترانه...

+ می گویی حالت خوب است اما احساسی گنگ و مبهم گریبانت را گرفته و خسته ات کرده... ای کاش واقعا خوب باشی و این احساس هم رخت ببندد از وجود نازنینت٬ که بدجوری نیستی و نبودنت خودنمایی می کند برایم٬ دلی...

+ گاهگاهی که حالت ناخوش می شود و از انرژی سابقت خبری نیست دلم هری می ریزد پایین و انگاری خودم حالم خراب باشد قلبم تندتر می زند که چرا ناآرام گشته ای... برایم از آن دسته اشخاصی هستی که هیچ رقمه تاب نمی آورم ناخوش بودنت را٬ آوا...

+ تویی که این روزها حسی شیرین میهمان وجودت شده اما باز هم گاهی رد غم در نوشته هایت هست که دلم را می گیرد... کاش همیشه آرام باشی بانو...

+ تویی که مدتهاست کناره گرفته ای و هیچ نمی دانم حالت چگونه است... اما از این بی خبری دلم می ریزد و احساس بدی دارم... برایم حرفی بزن مهتاب بانو...

+ عروس مهربان و دوست داشتنیِ این روزها٬ حال و احوالت کم و بیش دستم است و می دانم چگونه ای... فراموش نکن که اینجا کسی هست که هر روز برایت آرزوهای خوب دارد... همانهایی که این روزها لازمش داری... همانها را می خواهم برایت٬ خانم گولو...

+ تویی که دیگر مادر شده ای و وقت زیادی از زندگی ات را آن فرشته ی دوست داشتنی ات گرفته... هر چند کم می آیی اما در خاطرمی٬ بهار...

+ و تو که جز شادی و انرژی و بذله گویی ات را تاب ندارم و وقتی لحن نوشته هایت رنگ کسالت و غم به خودش می گیرد دل من هم می گیرد... تو فقط باید شاد باشی خانومی...

می بینید؟ در من نسبت به شماها احساسی پا گرفته که هیچ حالی ام نیست که اینجا مجازی ست... اعظم٬ شیرین٬ سالین٬ ح.الف٬ ریحان٬ خانوم میم٬ همه تان... همه تان برایم واقعی هستید و دوست میدارمتان... الهی که همیشه برقرار باشید و دلخوش و آرام... همین...

   + یخ داغ ; 3:8 ; پنجشنبه ششم شهریور 1393

لازمم بود...

توی این اوضاع و احوال یکنواختی و روزمرگیِ تمام٬ دلم یک حال اساسی می خواست که روحیه ام را از این رو به آن رو کند. هر چند که از حق نگذریم خانواده هم برایم کم نمی گذارند و به نوبه ی خودشان سعی دارند مدام برایم تنوع ایجاد کنند و مرا به این طرف و آن طرف می برند و به قول خودشان دلشان می خواهد دورم را شلوغ کنند تا روحیه ی شادابی داشته باشم.. اما انگار دلم یک چیز متفاوت تر و ارضاکننده تری می خواست... تا اینکه امروز٬ رزرو بلیط کنسرت یکی از خواننده های محبوبم آن حال اساسی و جانانه ای را که می خواستم بهم داد... چهارشنبه ی همین هفته٬ کنسرت مرتضی پاشایی...

   + یخ داغ ; 16:39 ; شنبه یکم شهریور 1393

روحت شاد سیمین بانوی ایران زمین ...

 

نگاهم به قفسه ی کتاب هایم می افتد و به یادم می آورد که دیگر رفته ای٬  بانوی ترانه و مهر ...

بانوی غزل ... بانوی عشق ...

   + یخ داغ ; 12:18 ; پنجشنبه سی ام مرداد 1393

چی در بیاد این خونه :))))

از این میله های استیل سبد دار که توش میوه و بطری و گیلاس و اینا می چینن واسه رو اپن٬ از همونا! اینو نخواستمش واسه اپن آشپزخونه ام! همه هم همینو می زنن! به نظرم زیاد نمایشی و بی معنی میاد و اینکه آدم رو به یاد کافه ها میندازه! به جاش از خودم یه طرح دیگه زدم و با اعتماد به نفس برای همسر و آقایی که کابینت هامونو داره میسازه شرحش دادم و قشنگ می فهمیدم چه حس استیصالی دارن از دست من که قیافشون موقع توضیح دادنم تقریبا این شکلی شده بود    

به من که میگن این مدل بی ریخت میشه اما من که اینطور فکر نمیکنم  

   + یخ داغ ; 17:48 ; چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393

هاله .....

هاله؟؟؟؟

 هاله جانم؟؟؟؟؟؟؟ 

چرا بی خبر؟؟؟؟

چرا اینجوری؟؟؟؟ ..........

   + یخ داغ ; 0:42 ; جمعه بیست و چهارم مرداد 1393

موقت

بازم من زحمت دارم براتون رفقا :)

یه مشورت ازتون می خوام که اگه مایل بودین٬ بفرمایید ادامه مطلب تا براتون بگم...

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 16:15 ; سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393

یک نفر به من کمک کند :))

تشخیص "کرون" قطعی شده و من رسما سه روزی می شود که شروع به خوردن داروها کرده ام که یکی از آنها "کورتون" است که روزی شش عدد می خورم! حق با شما بود هاله جان...

مانده ام چاقیِ ناشی از مصرف کورتون را چگونه کاهش دهم تا مهرماه که عروس می شوم ناجور نشوم.. فعلا که نمک و شیرینی جات را به کل قطع کرده ام... و پیاده روی را در برنامه هایم گنجاندم. و اما یک مسئله که این روزها مرا درگیر کرده این است چطور حفظ آرامش کنم! حقیقتش این بیماری به طرز وحشتناک و شدیدی به استرس و حرص و... واکنش نشان می دهد و می زند همه چیز را نابود می کند!! آنقدری که به من تاکید شده که استرس نداشته باشم و فقط در شادی و آرامش باشم حساس شده ام! مانند بچه ای که از چیزی یا از کاری منع می شود و حساس تر میشود٬ حساس شده ام و مدام استرس این را دارم که نکند استرس داشته باشم!!! هه!! کنترل آرامش برایم سخت شده و برای دور کردن استرس باید حتما تمرکز کنم! هی بیخودی احساس میکنم استرس دارم! داستانی شده! هعی خدا

   + یخ داغ ; 10:59 ; شنبه هجدهم مرداد 1393

خانمهای نازنین٬ راهنمایی لطفا ...

دوستای خوبم ممنون میشم اگر اطلاعی در این زمینه دارین راهنماییم کنین... بین اجاقهای خارجی چه مارکی رو پیشنهاد می کنید؟ یه اجاق گاز خوب که شعله هاش قوی باشه و فر عالی داشته باشه که اذیتم نکنه.. خودم مارکهای "لاجرمانیا" و "بوش" و "آریستون" و "تکنوی ایتالیا" مدنظرم هست... شما اینا رو می شناسین؟ نظرتون چیه؟ ...

   + یخ داغ ; 17:6 ; جمعه دهم مرداد 1393

بالاخره کوتاه آمدم!

بــــــلــــه ....   بنده امروز بالاخره این طلسم زندگیم رو شکستم و برای خودم کرم ضد آفتاب خریدم! باورتون میشه من تا حالا به طور جدی از ضد آفتاب استفاده نکردم؟؟! چون تنبلیم می اومده و البته تحملشو روی پوستم نداشتم! کلا تحمل هیچ چیزی رو روی پوستم ندارم! اما خب امروز ندای درونم بهم اولتیماتوم داد که همچین مغرور هم نباش و فکر نکن همین شکلی می مونی ها! اگه از حالا مراقب نباشی بعدها که سنت بالاتر رفت پوستت داغون میشه! این شد که تا دیدم تنور داغه گفتم نون رو بچسبونم! این ندای درونم تا حالا کجا بوده والا من نمی دونم! :دی

   + یخ داغ ; 3:7 ; دوشنبه ششم مرداد 1393

دچارم می کنی هر بار ...

از وقتی که دکتر اینجا واسم تشخیص "کرون" داده، همسرم مدام راجع بهش باهام شوخی می کنه تا زیاد بهش جدی فکر نکنم و روحیه ام رو عوض کنه :) چند روزی بود که که هی میزد به شوخی و می گفت اصلا از این به بعد میخوام صدات کنم کرون! و مدام با یه لحن بامزه صدام می زد کرون جان؟! و کلی می خندیدیم... تا اینکه امروز یهو زنگ می زنه بهم میگه: راستش هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم چیزی جز "هستی من" بهت بگم... تو فقط هستی منی ...

   + یخ داغ ; 12:11 ; شنبه چهارم مرداد 1393

رفتم و برگشتم ... :)

دوشنبه شب به طور خیلی ناگهانی تصمیم بر رفتن به تهران شد و دیشب برگشتیم...

گمان می کردیم می رویم پیش پزشک موردنظر و نتایج کلونوسکوپی را نشانش می دهیم و نظرش را می پرسیم و همان شب برمیگردیم.. اما زهی خیال باطل! برایم آزمایش و سی تی اسکن نوشت و این شد که دو روز اضافه تر ماندیم..

البته بدیهی ست که بیمار شدن خیلی چیز بدیست و به همین خاطر شاید مضحک به نظر برسد اینکه می گویم این بیماری به جانم چسبید! به خاطر رفتارهای همسرم... به خاطر حمایت های بی دریغش... نگرانی هایش را قشنگ احساس می کردم... اینکه مثل مامانها نگرانی می کند و وسواس عجیبی به خرج می دهد که نتایج را به پزشک های دیگری هم نشان بدهد، اینکه هر لحظه آماده ی برآوردن خواسته هایم است، اینکه هر کجا که باید مبلغ زیادی پرداخت میشد نمی گذاشت آب در دلم تکان بخورد و لبخند می زد... و همه و همه ی حمایتهایی که در دلم محفوظند و تسکین قلبم... مرد من همه جوره مراقبم هست و آرامش عجیبی می ریزد به جانم... به معنای واقعی حمایتم می کند و عجیب پشتم است... شیر ژیان پشتم است... مرد مردستان پشتم است... 

خدا از تو راضی باشد نازنین مَردَم ....

   + یخ داغ ; 17:38 ; جمعه سوم مرداد 1393

اتاق پخت مثلا

آشپزخانه ی خانه ی آینده مان مطبخ ندارد. یعنی خودم خواستم که نداشته باشد. این موج جدیدی که افتاده توی خانمها که ای داد و ای امان چقدر بی مطبخی چیز بدی است یعنی چه؟ هر که می شنود که مطبخ را حذف کرده ام شروع می کند به گفتن این که بعدها پشیمان می شوی و اینها! جوری شده که انگار از همان ابتدا مطبخ بوده در آشپزخانه ها. چرا اینقدر راحت طلب شده ایم؟ چرا اینقدر سخت می گیریم؟ این هزینه ای که روی آشپزخانه مان می کنیم٬ این همه ذوقی که در انتخاب کابینت هایش به خرج می دهیم٬ اجاقی که برای آشپزی انتخاب می کنیم و هودی که هر چه زیباترش را انتخاب می کنیم٬ همه ی اینها چه می شود؟؟ دکور باشد فقط؟ من دلم می خواهد از تمام زیبایی های آشپزخانه ام استفاده کنم و از آشپزی کردن در آنجا لذت ببرم... لذت زیبایی هایی که خرجش کرده ایم... اصلا نمی توانم متصور شوم که بروم توی یک اتاقک کوچک و تنگ٬ با اجاق و هودی خیلی معمولی تر از داخل آشپزخانه ی اصلی(!) و آشپزی کنم! که آشپزخانه ای اصلی ام کثیف نشود و کمتر چرب بشوند وسایلم! مگر چند سال زندگی می کنیم که اینقدر سخت میگیریم به خودمان؟؟ من آن اتاقک دلگیر را حذف کرده ام از خانه مان و می خواهم لذت ببرم از جای جای آشپزخانه ام...

   + یخ داغ ; 2:58 ; دوشنبه سی ام تیر 1393

موضع شما چگونه است؟

خب راستش من فکر می کنم وقتی که شخصی پستی می گذارد و راه کامنتهایش را می بندد به این معناست که دلش نمی خواهد راجب آن موضوع حالا هر چه که باشد٬ چیزی بشنود و حرفی بزند! به همین خاطر است که معمولا موضع من در مقابل چنین پست هایی سکوت است. درست همانگونه که کامنتدانی اش این سیگنال را به من می فرستد. حالا اینکه باز هم عده ای در پست های پایینترش که راه کامنتهایش باز است به آن موضوع اشاره می کنند برایم بسی سوال برانگیز است و جای تأمل دارد! می خواهم بدانم شما هم اینگونه فکر می کنید آیا؟ یا اینکه من دارم سخت می گیرم؟ ...

 

کاملا بی ربط نوشت:  "مترونیدازول" خر  است ! 

   + یخ داغ ; 1:0 ; چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393

پس راحت باشید تا آسوده بنویسم عزیزان من ...

اصولا اعتقادی ندارم به این مسئله که اگر روزی تعدادی از مخاطبینم خواستند خاموش باشند، بی صدا بخوانند و بروند، عصبانی بشوم و یا رمز نوشته هایم را عوض کنم!  بنده اصولا اعتقادی به مسائلی از این دست ندارم چرا که هدفم از نوشتن چیز دیگریست...

من از مخاطبینم توقعی بیشتر از احترام ندارم و احترام در مقابل نوشته ها هم برای من اینگونه معنا می شود که قضاوت نشوم... تنها همین.. حالا اینکه هستند عزیزانی که افتخار می دهند و برایم چندخطی می نویسند چیزی جز لطفشان نیست... اینها را گفته ام که تهش این خواسته ام را مطرح کنم که لطفا اینجا در این بلاگ، راحت باشید... حرفتان آمد با من حرف بزنید و حرفتان هم نیامد خودتان را اذیت نکنید... خوانده شدن هم خودش خیلی عالیست... حقیقتش احساس وظیفه کردن برای کامنت گذاشتن را دوست ندارم و اینگونه احساس اجبار کردنها برای من و نوشته هایم سنگین و ترسناک است! و همیشه نگران این مسئله بوده و هستم که مبادا در بلاگ من چنین چیزی اتفاق بیفتد و من ندانم. که امشب بالاخره مطرحش کردم... بگذارید حرفهایتان خودشان بخواهند که بیرون بریزند و اگر حرفی نداشتید هم قدمتان روی چشمم... اینجا همیشه راحت باشید... خیلی راحت...

   + یخ داغ ; 1:17 ; سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393

یک تیرماهی تمام عیار ...

دو روز قبل٬ سی و سومین سالروز تولد همسرم بود... از چند روز قبلش که درگیر بیماری ام بودیم فکرش را نمی کردم که بتوانم بروم به دنبال کارهای تولدش و تهیه ی کادو و... چون واقعا دردی عجیب به جانم چنگ می اندخت... اما خب به لطف خدا برنامه هایم برای تولدش خوب پیش رفت...

از اوایل تیرماه با خودم فکر می کردم که روز تولدش می آیم اینجا و یک پست مَشتی می گذارم برایش و تولدش را تبریک می گویم اما این بیماری مزخرف زد توی تمام برنامه هایم! اما دیدم نمی شود که بگذارم این مسئله همه جای زندگی ام را تحت الشعاع قرار بدهد دیگر! بالاخره کمی با خودم کار کردم و این شد که این روزها کمی از لحاظ روحی بهترم و توکل کرده ام به آن بالایی... 

امروز که بعد از مدتها آمده ام اینجا تا بنویسم٬ هر چند دیر و بی لزوم اما دلم می خواهد باز هم بگویم تولدت مبارک نازنین مردِ تیرماهیِ من ...

   + یخ داغ ; 14:3 ; یکشنبه بیست و دوم تیر 1393

شاید هم این یک پستِ نه چندان با لزوم باشد + * نتیجه ی جریان دیروز در ادامه مطلب *

از کله سحر بیدار شده ام که تا ظهر بتوانم بیست لیوان نوشیدنی را میل کنم! بله عارضم خدمتتان که بنده به دلیل بیماری ای که هنوز هویتش مجهول است و فردا معلوم می شود!٬ مجبورم برای معلوم شدنش (!) امروز را تا ظهر بیست لیوان نوشیدنی میل کنم و فردا ساعت پنج صبح هم از جایم کنده شوم که تا ساعت یازده صبح بیست و چهار لیوان نکتار بخورم که تویش پودرهای بدمزه ای که پزشک مربوطه امر فرموده اند هم حل شده باشد! که البته من از خودِ نکتار به تنهایی هم خیلی بدم می آید٬ دیگر چه برسد که تویش پودر هم رفته باشد که لعنتی خیلی چیز ناجوریست! می دانم که فردا آخرش سر همین به زور قورت دادنِ نکتارها٬ جان خواهم داد!!

امروز هم اگر دست همسرجان و مادرجانمان بود باید به جای آب و چای٬ نکتار قورت می دادم اما از شما چه پنهان٬ من چشم دیدن نکتارها را ندارم و فردا را هم از سر اجبار تحملش خواهم کرد و خداکند کلاهمان توی هم نرود!

همانطور که در جریان هستید من این ساعت از روز را قاعدتا باید خواب می بودم تا ظهر اما فعلا دست روزگار کاری کرده که با یک فلاسک چای بنشینم اینجا و چای را به زورِ شکلات و کاکائو هم که شده قورت بدهم که هی وقت بگذرد و هی بنوشم و بنوشم که آخرش بیست لیوان نوشیده باشم که فعلا ۱۰ تایش را با موفقیت از سر گذراندم!!

 

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 11:19 ; شنبه چهاردهم تیر 1393

دیگه تبریک هم رفته جزو "جمع کردنی ها"!

میخوام بدونم نمیخوان تموم کنن این تولدبازیهای مجازی رو؟؟! ینی اینکه طرف مقابلت بیاد ببینه یه وب براش ساختی که یک مشت آدم غریبه٬ به درخواست کس دیگه٬ براش "تولدت مبارک" نوشتن باید خوشحالش کنه؟؟ اصلا نمی تونم هضم کنم که یکی بره به این و اون بگه بیا تولد فلانی رو تبریک بگو دارم تبریک براش جمع می کنم!! آخه تبریک هم مگه جمع کردنیه؟؟ بدجوری من مشکل دارم با این موج جدیدی که افتاده تو وبلاگها!

   + یخ داغ ; 1:18 ; پنجشنبه دوازدهم تیر 1393

رهاورد سفر بانه...

سفر خوب و جالبی بود... گذشته از خستگی های ناشی از سفر٬ خیلی تجربه ی دلچسبی بود برای من. هر چه از خوبی مردمانش بگویم کم است... فوق العاده خوش برخورد و مهمان نواز و با معرفت... در یک کلام: ماه!

قبل از هر چیزی دلم می خواهد که یک تشکر ویژه از سالین عزیزم داشته باشم بابت تمامی راهنمایی ها و مهربانی های بی دریغش... سالین سهیل عزیز واقعا شرمنده ی معرفت بی دریغت شدم... یک دنیا مرسی :))

و اما رهاورد سفر چیزی نیست جز تعدادی لوازم برقی و مقداری تجربه و دنیایی از خاطرات خوب و قشنگ از مردمان دوست داشتنی شهر بانه ...

آنقدر پروسه ی خرید کردنمان فشرده بود که وقت نکردیم برای خریدهای شخصی خودمان حتی در حد تماشا کردن هم وقت بگذاریم! صبح ها می رفتیم خرید و حدود ساعت ۲ می آمدیم برای ناهار و دوباره حدود ساعت ۴ می رفتیم برای ادامه ی خرید و شب در حالی که داشتیم می افتادیم از خستگی٬ برای شام می آمدیم خانه! یعنی آنقدر خسته و هلاک می شدم که اگر رویم میشد گریه می کردم شبها! خسته میشدم و عصبی! اما باز هم برایم همه چیزش شیرین بود... راستش خودم را که روانشناسی می کنم احساس می کنم که شاید نوع برخورد فروشنده ها و مردمانش سبب می شدند که تحمل خستگی برایم آسان تر شود...

اینجا نمای بیرونی منزلی است که سکونت داشتیم و اینجا هم درب ورودی اش بوده است. انصافا خانه اش خیلی خوب و تمیز بود و واقعا آنجا احساس راحتی داشتم. با کرایه ای فوق العاده مناسب :) جام جهانی هم را از اینجا تماشا می کردیم! :)

در مسیرِ رفت٬ که در شهر دیواندره توقف کردیم تا راننده هایمان آبی به دست و صورت بزنند و هوایی تازه کنند٬ همسرم شیطنت کرد و یک گل کوچولوی ناز برایم چید و دستم داد! من هم آن را گذاشتم توی میله ی بندِ کیفم که به یک ساعت نکشیده خشکید بیچاره...

شب آخری که در بانه بودیم من و همسرم بعد از شام بلافاصله شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون تا کمی قدم بزنیم تا خلوت دو نفره ای هم رقم زده باشیم برای خودمان. اینجا هم کافه فست فود ستاره بود که نزدیک منزلمان بود و با همسر قدم رنان رفتیم آنجا تا از فضای آرام و دلنشینش استفاده کنیم و برای خودمان خاطره ای کوچک بسازیم... این هم سالاد و این هم پیتزای قارچ و مرغ کافه فست فود ستاره :) جای دوستان خالی :)

و بالاخره دیروز ظهر بعد از بیست ساعت مسیر طولانی رسیدیم به شهر خودمان :)  ۱۸ساعته رفتیم و ۲۰ساعته رسیدیم... دو ساعت تاخیر بخاطر سنگین بودن ماشین بود :)

دیروز وقتی که فیروزکوه را رد کردیم و وارد مازندران شدیم روح و جانم تازه شد و انگار همینطور شادابی و سرحالی بود که به جانم می ریخت... از مناظر زیبایش بگیرید تا آب و هوای دلچسبش... خدایا شکرت...

 

ادامه ی مطلب با همان رمز قبلی :)

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 13:20 ; پنجشنبه پنجم تیر 1393

55

* جمعه ی همین هفته اگر خدا بخواهد راهیِ "بانه" هستیم برای یک هفته... برای خریدن تمام لوازم برقی جهاز من. واقعا حسش نیست اما خب چه کنم که باید رفت... امروز و فردا را در حال جمع و جور کردن خودم و کارهایم هستم... حقیقتش را بخواهید یک نموره استرس و نگرانی دارم بابت اینکه جنس هایی که میخریم خوب از آب در بیایند یا نه! اما باز هم توکل می کنیم به خودش و می رویم...

* همین الان که مغازه ی همسرم بودم گفت که برایش شلوار تمیز آماده کنم که هر وقت مغازه را بست بیاید آماده بشود که بابت ماهگردمان امشب را بیرون برویم... از پیشنهادش خوشحال می شوم و در دلم راضی ام از اهمیت دادنش به این مسائل ریز اما قشنگ زندگی... شلوارش را گذاشته ام روی تخت و منتظرم که بیاید و در این فاصله دارم فکر می کنم که این پنجاه و پنجمین ماهگردمان است و این عدد "پنجاه و پنج" چقدر می تواند رقم بالایی باشد برای تعداد ماه های دوران یک زوج و مخم سوت می کشد از اینهمه صبر و تحمل ...

   + یخ داغ ; 21:7 ; چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393

این نیز یقین می گذرد، مسئله ای نیست...

بی حوصله و خوشحالم...

 خوشحالم بابت برگشتن مهربان مادرم... و بی حوصله ام بابت.... بماند...

رفقای عزیز و همراهم٬ به دلیل بی حوصلگی و بی رمقی بسیار٬ چند روزی نخواهم بود این اطراف...

غم ها گاهی آنقدر عمیق می شوند که علاوه بر دلت٬ می زنند رمقت را هم نابود می کنند! و وای از روزی که آدم بی رمق بشود... لعنتی خیلی چیز بدیست!

انشالله با انرژی سابق برمی گردم...

   + یخ داغ ; 16:6 ; شنبه بیست و چهارم خرداد 1393

یک منِ دلتنگ٬ یک منِ تنبل

نازنین مادرم امروز رهسپار دیار امام رضا (ع) شده است و من از همین حالا دلتنگش شده ام و مانده ام که چگونه باید یک هفته ی دیگر بدون او باشم؟؟ سال های زیادی است که اینهمه از مادرم دور نبوده ام و این باعث شده است که چندان پرطاقت نباشم اکنون... الهی که سلامت برسد و سلامت برگردد این عزیز دل... سلامت و شاد که باشد هر رنجی را تحمل میکنم به خاطرش... فقط او خوش باشد خدایا... 

 

پ ن: این چند روز مثلا من خانوم خانه هستم و از شما چه پنهان٬ واقعا غصه ام گرفته که این چند روز را نمی توانم تا لنگ ظهر بخوابم و مجبورم بیدار بشوم تا ناهار را آماده کنم! راستش برنج ناهار فردا را از همین امشب خیس داده ام تا بابت بیشتر خیس خوردنش زودتر بیدار نشوم فردا! هعی.... بسوزد پدر تنبلی! :دی

   + یخ داغ ; 3:34 ; دوشنبه نوزدهم خرداد 1393

هیچکی هم نیست واقعیتو بهشون متذکر بشه!!

بعد یه عده هم هستن که هنـــــــوزم که هنــــوزه معتقدن هر چی بیشتر مواد آرایشی بمالن به پوستشون زیباتر میشن!!

   + یخ داغ ; 18:49 ; چهارشنبه هفتم خرداد 1393

این پست، خیلی موقتی است

 این پست صرفا جهت ایجاد ذهنیتی از تصویر نویسنده در مخاطب (خانمها البته)٬ قرار داده شده و واقعا هیچ ارزش دیگری ندارد! 

با احترام :)

ادامه مطلب
   + یخ داغ ; 1:48 ; یکشنبه چهارم خرداد 1393

اما خیلی خوش گذشت :)

هفته ی شلوغ و خسته کننده ای بود. برادر همسر رو هم فرستادیم رفت سر خونه و زندگیش! خوشبخت باشن الهی...

   + یخ داغ ; 0:48 ; یکشنبه چهارم خرداد 1393

فست فود خونم کم شده باز :))))

صبح که رفته بودم آزمایش خون بدم٬ خانومه بعد از اینکه یه سرنگ ازم خون گرفت و داشت خالیشون میکرد توی از اون لوله ها (نمیدونم چی!) یه کمی از خون من ریخته شد زمین! بعدم خیلی شیک و مجلسی بهم گفت: اجازه میدی یه کم دیگه ازت خون بگیرم؟؟ و این سوالو آنچنان با خونسردی و کشدار پرسید که مثلا انگار داره میگه مدادتو یه دقیقه بهم قرض میدی؟!!!  و اینگونه شد که بنده امروز دو بار خون دادم! حیف خون های نازنینم که دستس دستی ریخت زمین و حیف و میل شد...  

 

وقتی برگشتم خونه صبحونه خوردم و رفتم دوش گرفتم و گرفتم خوابیدم تا موقع ناهار! قبل از اینکه خوابم ببره به طرز شدیدی احساس گرسنگی می کردم و انگار نه انگار که اون صبحونه رو من خوردم! الانم که ناهار خوردم بازم انگار معدم یه چیزی کم داره و اینگونه شد که فهمیدم نــــــــــــــه... این گرسنگی از اون گرسنگی هاست که فقط با پیتزا و ساندویچ مورد علاقم از بین میره!!! گمونم قسمتی از ذخایر فست فودیم به همراه خونها ریختن زمین!! :دی 

   + یخ داغ ; 15:48 ; شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

دقیقترش میشه همون من!

"گیج" یعنی کسی که برگه های مربوط به آزمون ارشدش رو گم کرده و الان که درست پنج روز از اعلام رتبه ها گذشته هنوز نمی دونه شماره داوطلبی و شماره پرونده ش چنده که بره رتبه ش رو ببینه و حتی نمیدونه که راه حل مشکلش چیه و این در حالیه که دو روز بیشتر به آخرین مهلت انتخاب رشته نمونده!!!

 پ ن: کسی اگه میدونه چیکار باید بکنم ممنون میشم راهنماییم کنه...

بعدا اضافه شد: کپی دفترچه ارشدم رو که توی لب تاپ خواهرم سیو شده بود پیدا کردم... رتبه ای ناجور! فقط مجاز برای انتخاب رشته در دانشگاههای پیام نور و غیرانتفاعی...

   + یخ داغ ; 21:21 ; جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393

دوست داشتم شنیده شوم فقط چند لحظه...

دلم می خواست با او حرف بزنم... نیاز داشتم به حرف زدن با کسی که بهش اعتماد داشته باشم... گفتم دارم خفه می شوم این روزها... گفت بگو... گفتم بگذار ناهارمان تمام شود بعد...

اما متاسفانه بین ناهار و بعد ناهار این گوشی از دستش رها نشد که نشد! مدام اس ام اس و اس ام اس...

حالم بد شد... دلم می خواست بالا بیاورم روی هر چه تلفن همراه و اس ام اس است! چقدر لحظه هایمان پر شده از این ماسماسک مزخرف لعنتی!! چقدر بدم می آید وقتی که دارم حرف می زنم اما مدام مشغول است به ارسال پیام یا دریافت آن و یا تایید تحویل پیام! حساس شده ام به این اسباب بازی لعنتی! حساس! دوست داشتم شنیده شوم فقط چند لحظه... شنیده شدنی تمام و کمال بی هیچ ردی از آن شی ء مزاحم! بی اینکه شنونده ی من حواسش و نگاهش پی گوشی اش باشد که پیامش آیا ارسال شده و یا جوابی رسیده یا نه... نشد اما! ظرف های ناهار را جمع کردم و رفتم پی کار خودم... حرف هایم هم ماند سر گلویم آخرش! یخ کرده بودم چون...

   + یخ داغ ; 1:53 ; پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393
← صفحه بعد